تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 660

مساهمون:

ص٦٦٠
ازبس‌كه وقت كروفر يازى به‌سوى چرخ سر * گويى لبت جويد مگر از سبزهء گردون چرا شيداست از خلق جهان بر تو كهان همچون مهان * چون راكب تو بر شهان بر مركبان تو پادشا گردون نه و گردون‌منش اختر نه و اختركنش * ناديده از كس سرزنش نى در سخط نى در رضا

و له ايضا

بر نيست هست بسته ببيند به چشم سر * هركس كه ديد بسته تو را بر ميان كمر آمد جمال تو ز عدم همره كمال * چون تيغ شاه ما كه ز كان همره ظفر آن شاه شيردل كه گه فتح باب فتح * بينند برق هندى او ابر خون مطر ايزد چنان نهاد نهادش كه تا ابد * با سين سر او نشود جمع شين شر دريا ز بخشش تو كجا بىگهر شدى * گر هم ز بخشش تو همىيافتى گهر در موقفى كه ريختن خون به جان خرد * پيكان ديده‌دوز چو شمشير سينه در تا رخنه‌هاى عالم ارواح پر كنند * از تيغ رخنه‌رخنه شود عالم صور پيكان آبدادهء تو درون حجر شود * خوش‌تر از آنكه آب برون آيد از حجر جان حسود تو چو كند در سقر نزول * پندارد از نهيب تو آگنده شد سقر تا هست چارعنصر عالم چو كسوتى * كز آتش ابره دارد و از خاك آستر همواره ذات تو شجر باغ سرورى * تا از شجر ثمر بود و از ثمر شجر

رباعى

صبحست بيا بر مى گلرنگ زنيم * وين شيشهء نام و ننگ بر سنگ زنيم دست از امل دراز خود بازكشيم * در زلف نگار و حلقهء چنگ زنيم
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 660 | رضا قليخان هدايت