ازبسكه وقت كروفر يازى بهسوى چرخ سر * گويى لبت جويد مگر از سبزهء گردون چرا
شيداست از خلق جهان بر تو كهان همچون مهان * چون راكب تو بر شهان بر مركبان تو پادشا
گردون نه و گردونمنش اختر نه و اختركنش * ناديده از كس سرزنش نى در سخط نى در رضا
و له ايضا
بر نيست هست بسته ببيند به چشم سر * هركس كه ديد بسته تو را بر ميان كمر
آمد جمال تو ز عدم همره كمال * چون تيغ شاه ما كه ز كان همره ظفر
آن شاه شيردل كه گه فتح باب فتح * بينند برق هندى او ابر خون مطر
ايزد چنان نهاد نهادش كه تا ابد * با سين سر او نشود جمع شين شر
دريا ز بخشش تو كجا بىگهر شدى * گر هم ز بخشش تو همىيافتى گهر
در موقفى كه ريختن خون به جان خرد * پيكان ديدهدوز چو شمشير سينه در
تا رخنههاى عالم ارواح پر كنند * از تيغ رخنهرخنه شود عالم صور
پيكان آبدادهء تو درون حجر شود * خوشتر از آنكه آب برون آيد از حجر
جان حسود تو چو كند در سقر نزول * پندارد از نهيب تو آگنده شد سقر
تا هست چارعنصر عالم چو كسوتى * كز آتش ابره دارد و از خاك آستر
همواره ذات تو شجر باغ سرورى * تا از شجر ثمر بود و از ثمر شجر
رباعى
صبحست بيا بر مى گلرنگ زنيم * وين شيشهء نام و ننگ بر سنگ زنيم
دست از امل دراز خود بازكشيم * در زلف نگار و حلقهء چنگ زنيم