تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 659

مساهمون:

ص٦٥٩
چو صاحب‌سخن مرد آنگه سخن * به از گوهر نغز كانى بود زهى حالت خوب مرد سخن * كه مرگش به از زندگانى بود

و له

گفتم خون شد دلم چو شد منزل غم * گفتا الحق همين بود حاصل غم گفتم غم دل گوش كن از من گفتا * كم گو غم دل كه من ندارم دل غم

200 جمال الدّين قزوينى

از اهل ابهر و اعجوبهء دهر شاعرى فصيح و متكلمى مليح بوده در روزگار خود از بلغا و فصحا ممتاز و بر اماثل سرافراز از اشعار آن جناب نوشته شد :
اى همرگ كوه حرى وى همتك باد صبا * بر تافتن را چون قدر دريافتن را چون قضا گوش تو هنگام صلف از روى مه برده كلف * در آخورت وقت علف كاهى نموده كهربا تابنده فرت از جبين تا زنده فتحت بر يمين * در نظم احوال زمين دورانت دور آسمان از رخش با آن سنگ و هنگ آيدت وقت نام ننگ * از تو نبيند روز جنگ الاسوار توقفا حيران ز تو نظارگان با تو ددان بيچارگان * در ديدهء سيارگان گرد سم تو توتيا چون پويه گيرد تا ز تو روى زمين يك باز تو * نشنيد چون آواز تو گوش ظفر هرگز ندا