چو صاحبسخن مرد آنگه سخن * به از گوهر نغز كانى بود
زهى حالت خوب مرد سخن * كه مرگش به از زندگانى بود
و له
گفتم خون شد دلم چو شد منزل غم * گفتا الحق همين بود حاصل غم
گفتم غم دل گوش كن از من گفتا * كم گو غم دل كه من ندارم دل غم
200 جمال الدّين قزوينى
از اهل ابهر و اعجوبهء دهر شاعرى فصيح و متكلمى مليح بوده در روزگار خود از بلغا و فصحا ممتاز و بر اماثل سرافراز از اشعار آن جناب نوشته شد :
اى همرگ كوه حرى وى همتك باد صبا * بر تافتن را چون قدر دريافتن را چون قضا
گوش تو هنگام صلف از روى مه برده كلف * در آخورت وقت علف كاهى نموده كهربا
تابنده فرت از جبين تا زنده فتحت بر يمين * در نظم احوال زمين دورانت دور آسمان
از رخش با آن سنگ و هنگ آيدت وقت نام ننگ * از تو نبيند روز جنگ الاسوار توقفا
حيران ز تو نظارگان با تو ددان بيچارگان * در ديدهء سيارگان گرد سم تو توتيا
چون پويه گيرد تا ز تو روى زمين يك باز تو * نشنيد چون آواز تو گوش ظفر هرگز ندا