تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 658

مساهمون:

ص٦٥٨
فرط عدلش آهوان را پاسبان خواهد ز شير * فيض اقبالش ز سنگ خاره روياند گياه بر بساط بارگاه و ساحت درگاه اوست * گاه قيصر بارخواه و گاه خاقان دادخواه گر بداند لذت عفوش كه چند و تا كجاست * هر زمانى تازه گردد مهر طاغى بر گناه گاه در جولان بدارد خيره نكبا را به جاى * گاه صرصر را به تك پيشى دهد يك‌ساله راه بگذرد از روى دريا بىفتورى همچو برق * گر شبى تارى پلى سازندش از مويى سياه در چراگه آگهى يابد چو گوش از بانگ رعد * گر به يك فرسنگى از بادى بجنبد يك گياه گه چو وهم از گام بنوردد جهانى بىقياس * گه چو كوه از پشت برسازد حصارى با پناه هم به وفق خاطرش بجهانى از اوج فلك * هم به تار عنكبوتش دارى ار خواهى نگاه عرصهء افلاك بايد ساحت ميدان او * چون عنان او بگيرد دست راد پادشاه
* * *
نه هر كو كلك بردارد دبيرست * كه هم كلكست دست‌افزار جولاه ز آهن آلت حجام سازند * هم از وى تيغ در دست شهنشاه

اين قطعهء مشهور را نيز به نام او نوشته‌اند كه در حالت اهل سخن گفته است

چو صاحب سخن زنده باشد سخن * به نزد همه رايگانى بود يكى را بود طعنه در لفظ او * يكى را سخن در معانى بود