هرآنكه معتقدش نيست اين بود جاهل * اگر حكيم ارسطالسست و افلاطون
فى المواعظ
تو را ز مشرق پيرى دميد صبح مخسب * كه خواب تيره نمايد چو صبح شد روشن
شب جوانى ناگاه روز پيرى زاد * كه ديد زنگى هرگز به رومى آبستن
اگر سلامت جويى حقيقت اى مسكين * مساز در بن دندان اژدها مسكن
حيات دنيا خوابست و مرگ بيدارى * ز كان حكمت محضست اين بلندسخن
هرآنكه بيش خورد كم شود به معنى از آنك * چراغ كشته شود چون بشد ز حد روغن
ميان جامه دلى زنده گر ندارى پس * به نام خواه كفنخوان و خواه پيراهن
ز بهر دنيا چندين عنا كِرا نكند * كه مى نيرزد اين مرده خود بدين شيون
اگر نباشى مردم دد و ستور مباش * و گر فرشته نباشى مباش اهريمن
مباش غره بدين گنده پير دانا ز آنك * هزار شوهر كشت و هنوز بكر آن زن
بمير پيشتر از مرگ تا رسى جايى * كه مرگ نيز نياردت گشت پيرامن