تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 654

مساهمون:

ص٦٥٤
هرآن‌كه معتقدش نيست اين بود جاهل * اگر حكيم ارسطالسست و افلاطون

فى المواعظ

تو را ز مشرق پيرى دميد صبح مخسب * كه خواب تيره نمايد چو صبح شد روشن شب جوانى ناگاه روز پيرى زاد * كه ديد زنگى هرگز به رومى آبستن اگر سلامت جويى حقيقت اى مسكين * مساز در بن دندان اژدها مسكن حيات دنيا خوابست و مرگ بيدارى * ز كان حكمت محضست اين بلندسخن هرآن‌كه بيش خورد كم شود به معنى از آنك * چراغ كشته شود چون بشد ز حد روغن ميان جامه دلى زنده گر ندارى پس * به نام خواه كفن‌خوان و خواه پيراهن ز بهر دنيا چندين عنا كِرا نكند * كه مى نيرزد اين مرده خود بدين شيون اگر نباشى مردم دد و ستور مباش * و گر فرشته نباشى مباش اهريمن مباش غره بدين گنده پير دانا ز آنك * هزار شوهر كشت و هنوز بكر آن زن بمير پيشتر از مرگ تا رسى جايى * كه مرگ نيز نياردت گشت پيرامن