تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 653

مساهمون:

ص٦٥٣

و له ايضا

چو درنوردد فراش امر كن فيكون * سراى پردهء سيماب رنگ آينه‌گون چو قلع گردد ميخ طناب دهر دورنگ * چهار طاق عناصر شود شكسته ستون نه كله بندد شام از حرير غاليه رنگ * نه حله پوشد صبح از نسيج سقلاطون مخدرات سماوى تتق براندازند * به جاى ماند اين هفت قلعهء مدهون عدم بگيرد ناگه عنان دهر شموس * فنا درآرد در زير ران جهان حرون نه صبح بندد بر سر عمامه‌هاى قصب * نه شام گيرد بر كتف حلهء اكسون مكونات همه داغ نيستى گيرند * كه كس نماند از ضربت زوال مصون به قذف مهر برآيد ز معدهء مغرب * چنان كه گويى اين ماهى است و آن ذو النون چهار مادر كون از قضا شوند عقيم * به صلب هفت پدر در سلاله گردد خون ز روى چرخ بريزد قراضه‌هاى نجوم * ز زير خاك برافتد ذخيرهء قارون حواس رخت به دروازه عدم سازند * شوند لشكر ارواح بر فنا مفتون چهار ماشطه شش قابله سه طفل حدوث * سبك گريزند از چنبر عدم بيرون طلاق جويند ارواح از مشيمهء خاك * از آنكه كفو نباشند آن شريف اين دون نه خاك تيره بماند نه آسمان لطيف * نه روح قدس بپايد نه نجدى ملعون همه زوال پذيرند جز كه ذات خداى * قديم و قادر وحى [ و ] مدبر و بىچون ندا رسد سوى اجزاى مرگ فرسوده * كه چند خواب عدم گر نخورده‌ايد افيون برون جهند ز كتم عدم عظام رميم * كه مانده بود به مطمورهء عدم مسجون همىگرايد هر جزو سوى مركز خويش * كه هيچ جزو نگردد ز ديگرى مغبون عظام سوى عظام و عروق سوى عروق * عيون به‌سوى عيون و جفون به‌سوى جفون همه مفاصل از اجزاى خود شود مجموع * همه قوالب از اعضاى خود شود مشحون چو دردمند بناقور لشكر ارواح * چو خيل نحل شود منتشر سوى هامون پس آنگهى به ثواب و عقاب حكم كنند * به حسب كردهء خود هريكى شود مرهون به قصر جسم برآرند باز هودج روح * سواد قالب بار دگر شود مسكون يكى به حكم ازل مالك نعيم ابد * يكى به سبق قضا هالك عذاب الهون