و له
زهى دهان تو ميم و ز لعل حلقهء ميم * زهى دو زلف تو جيم و ز مشك نقطهء جيم
شد آتش رخ تو بر دو زلف تو بستان * مگر كه زلف و رخت آتشست و ابراهيم
اسير شد دل مسكين به دام عشق چو ديد * به زير دانهء ناز آن دو رسته در يتيم
سيهگليمى من شد ز عارض تو پديد * زند ازينپس حسن تو طبل زير گليم
و له
خطا نيفتد بر تيغ و بر قلم پس ازين * كه باس و علم تو شد پاسبان تيغ و قلم
صرير كلك تو و عكس خنجر تو همى * چو رعد و برق جهد ز آسمان تيغ و قلم
به بحر ماند دستت از آن همىخيزد * هميشه زو گهر و خيزران تيغ و قلم
ولى و خصم تو گردند عقد گردن و گوش * ز در و لعل كه خيزد ز كان تيغ و قلم
و له ايضا
شكست گونهء باغ از نهيب باد خزان * ببرد باد خزان برگ و شاخ و رنگ رزان
نماند قوت آذر ز صولت آذر * برفت آب رياحين ز صدمت آبان
مگر كه زاغ به اقطاع باغ كردستند * از آنكه رخت بدر برد بلبل از بستان
از آن همىنزند سرو دست كاندر باغ * هزاردستان بر گل نمىزند دستان
چو عرضهگاه قيامت شدست ساحت باغ * كه مرغ خامش گشت و درختها عريان
ز برگ گشت زمين همچو روى عاشق زرد * ورق ز شاخ درختان چو نامهها پران