حيف باشد به چنين راى و كفايت كه تراست * گنده پيرى به كف آرى و هزاران انباز
و له
عدل تو ديو ظلم را لا حول * جود تو زهر فقر را ترياق
همتت بر دو كون در يكدم * چارتكبير گفته و سه طلاق
در بر فهم و خاطر تيزت * كند سير آمدست برق و براق
بهر مدح تو عقل هست چو كلك * كه گشادست و بسته نطق و نطاق
و له
زمين به وقت شتاب و زمان گه سرعت * ز عزم و حزم تو آموخته شتاب و درنگ
ز بيم لرزه در اجزاى كوهها افتد * چو برنهى تو به شاخ گوزن تير خدنگ
ز سهم تيغ تو بدخواه تو ز قيد حيات * گريخته است از آنسوى مرگ صد فرسنگ
گه شكار چنان خون فشانى از دل شير * كه روى چرخ منقط شود چو پشت پلنگ
و له فى المدح
اى كه در ملك تو هرگز نرسد دست زوال * دور باد از تو و از دولت تو عين كمال
ماه منجوق تو را ساعد جوزا ياره * نعل شبديز تو را پاى ثريا خلخال
عافيت در دوجهان رخت كجا بنهادى * گرنه اين خشم تو را حلم بدى در دنبال
ور زمين ذرهيى از حلم تو حاصل كردى * دگر از نفخهء صورش نرسيدى زلزال
پيش از آن كادم منشور خلافت بنوشت * تو در آن عهد ملك بودى و آدم صلصال
آنچنان تازه كه طبع تو ز بخشش گردد * جگر تشنه همانا نشود ز آب زلال
مكن اى شاه كه كان كيسه تهى گشت ز تو * زر و سيمست كه مىبخشى نه سنگ و سفال
ملك از بخشش بسيار اگر نيست ملول * خلق را بارى ازبس ستدن خاست ملال