تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 649

مساهمون:

ص٦٤٩
حيف باشد به چنين راى و كفايت كه تراست * گنده پيرى به كف آرى و هزاران انباز

و له

عدل تو ديو ظلم را لا حول * جود تو زهر فقر را ترياق همتت بر دو كون در يك‌دم * چارتكبير گفته و سه طلاق در بر فهم و خاطر تيزت * كند سير آمدست برق و براق بهر مدح تو عقل هست چو كلك * كه گشادست و بسته نطق و نطاق

و له

زمين به وقت شتاب و زمان گه سرعت * ز عزم و حزم تو آموخته شتاب و درنگ ز بيم لرزه در اجزاى كوهها افتد * چو برنهى تو به شاخ گوزن تير خدنگ ز سهم تيغ تو بدخواه تو ز قيد حيات * گريخته است از آن‌سوى مرگ صد فرسنگ گه شكار چنان خون فشانى از دل شير * كه روى چرخ منقط شود چو پشت پلنگ

و له فى المدح

اى كه در ملك تو هرگز نرسد دست زوال * دور باد از تو و از دولت تو عين كمال ماه منجوق تو را ساعد جوزا ياره * نعل شبديز تو را پاى ثريا خلخال عافيت در دوجهان رخت كجا بنهادى * گرنه اين خشم تو را حلم بدى در دنبال ور زمين ذره‌يى از حلم تو حاصل كردى * دگر از نفخهء صورش نرسيدى زلزال پيش از آن كادم منشور خلافت بنوشت * تو در آن عهد ملك بودى و آدم صلصال آن‌چنان تازه كه طبع تو ز بخشش گردد * جگر تشنه همانا نشود ز آب زلال مكن اى شاه كه كان كيسه تهى گشت ز تو * زر و سيمست كه مىبخشى نه سنگ و سفال ملك از بخشش بسيار اگر نيست ملول * خلق را بارى ازبس ستدن خاست ملال