تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 647

مساهمون:

ص٦٤٧
خويش را در صورت سگ بازيابى آن زمان * كز سر تو بركشد مرگ اين لباس مستعار

در مدح شمس الدّين ابو الفتح گويد

يكى درياى موج‌انگيز گوهربخش پهناور * نه آن را غايت و پايان نه اين را ساحل و معبر بخار او همه عطر و زمين او همه مرجان * درخت او همه بسد نبات او همه گوهر صدفهايى كز او رويد به گوهر جمله آبستن * نهنگانى كز او خيزد به معنى اژدهاپيكر اگر موجى برانگيزد فلك را بس بود غوطه * و گر درى براندازد جهان را بس بود زيور شناور اندرو عقلست و غواص اندرو فكرت * ز علمست اندرو كشتى ز حلمست اندرو لنگر تو اين دريا كرا دانى تو اين كشتى كرا خوانى * جز اين بحر سخاپرور جز اين حبر سخن‌گستر امام شرق شمس الدّين ابو الفتح آنكه در هر فن * يكى بحرست پرلؤلؤ يكى كانست پرگوهر ازو يك‌لفظ و صد معنى ازو يك قول و صد برهان * ازو يك بيت و صد ديوان ازو يك رمز و صد دفتر اگر او فى المثل ابليس را مدحى برون آرد * چنان دان كش نگارد جبرئيل از فخر بر شهپر دوان چون باد صيت او ازين عالم بدان عالم * روان چون آب ذكر او ازين كشور بدان كشور
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 647 | رضا قليخان هدايت