تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 644

مساهمون:

ص٦٤٤
تو را اين بنده دانى بد نبودست * و گر بد بود رفت و دردسر برد

و له ايضا

الحذار اى غافلان زين وحشت‌آباد الحذار * الفرار اى عاقلان زين ديو مردم الفرار اى عجب دلتان بنگرفت و نشد جانتان ملول * زين هواهاى عفن زين آبهاى ناگوار عرصه‌يى نادلگشا و بقعه‌يى نادل‌پسند * قرصه‌يى ناسودمند و شربتى ناسازگار مرگ در وى حاكم و آفات در وى پادشاه * ظلم در وى قهرمان و فتنه در وى پيشكار امن در وى مستحيل و عدل در وى ناپديد * كام در وى نادر و صحت در او ناپايدار مهر را خفاش دشمن شمع را پروانه خصم * جهل را در دست تيغ و عقل را در پاى خار مهر را ننگ خسوف و ماه را ننگ محاق * خاك را عيب زلازل چرخ را رنج دوار نرگسش بيمار يا بى لاله‌اش دل‌سوخته * غنچه‌اش دلتنگ يا بى و بنفشه سوگوار شير را از مور صد زخم اينت انصاف اى جهان * پيل را از پشه صد رنج اينت عدل اى روزگار از پى قصد من و تو موش همدست پلنگ * از پى قتل من و تو چوب و آهن گشته يار اى تو مقصود فلك هم آز را گشتى اسير * اى تو محسود ملك هم ديو را گشتى شكار