خيز كاندر عالم جان مسندت آراستند * برفشان پس دامنت زين خاكدان خاكسار
زير تو گر دست و بالا دود بگريز از ميان * پيش از آن كز دود و گردت ديدهها گردد فگار
سرو تو چفته كمان شد هم نگردى منزجر * مشك تو كافور شد آخر نگيرى اعتبار
رومى روز آب كارت برد و تو در كار آب * زنگى شب رخت عمرت برد و تو در پنج و چار
پاى در كعبه نهاده بت چه دارى در بغل * روى در محراب كرده سگ چه گيرى در كنار
سايه پرورد بهشتى نازنين حور عين * قرة العين وجودى نايب پروردگار
بر كفت ديده قدم از جام « كرّمنا » شراب * بر سرت كرده ازل از نقد « فضّلنا » نثار
تو چنين بىبرگ در غربت به خوارى تن زده * وز براى مقدمت روحانيان در انتظار
در گشاده بار داده خوان نهاده بهر تو * تو چنين اعراض كرده از همه بيگانهوار
چند خواهى بود در مطمورهء كون و فساد * يكرهى برنه قدم بر بام اين نيلىحصار
تا جهانى بينى آنجا ايمن از درد فنا * تا هوايى يا بى آنجا خالى از حشو غبار
تا چو روح صرف گردى بر حقايق كامران * تا چو عقل محض گردى بر دقايق كامگار
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 645
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦٤٥