بر كاغذ سحاب كه منشور خرميست * قوس قزح علامت طغرا همىكشد
برق از نيام ابر سيه تيغ آبدار * بر دشمنان خواجهء دنيا همىكشد
در تعريف اسب گويد
آفرين باد بر آن كوه روان مركب تو * كه دل زيرك و انديشهء دانا دارد
زهرهء شير و تن فيل و تكآهوى دشت * ديدهء كركس و بيدارى عنقا دارد
ماهى كور ازو بستر مرجان سازد * صدف گنگ ازو لؤلؤ لالا دارد
هركجا عزم كنى پيشتر از عزم رسد * هركجا قصد كنى نعل بدانجا دارد
گر بپيچى تو عنانش بجهد از سردى * تا بدانجاى كه دى صورت فردا دارد
سايه از همرهيش باز بيفتد بىشك * گاه جستن اگر او را نه محابا دارد
چون قضا يازد اگر سوى نشيب آغازد * چون دعا تازد اگر ميل به بالا دارد
وقت جستن به مثل قوت صرصر دارد * گاه جولان به صفت گردش نكبا دارد
و له
دلم ربود بدان زلف همچو چنگل باز * تو هيچ باز شنيدى كه دل شكار كند
هزار جور كند بر دلم به يك ساعت * و گر بنالم ازو هريكى هزار كند
بتى كه مركز مه لعل آبدار نهد * مهى كه پردهء گل مشك تابدار كند
گه از بنفشه خطى بر مه دوهفته كشد * گهى ز سنبل پرچين لالهزار كند
سليم قلبم خواند كه عشق جاى دلم * ميان حلقهء آن زلف مشكبار كند
سليم دل بود آرى درين چه باشد شك * كسى كه جاى دل اندر دهان مار كند
در مدح سلطان ارسلان بن طغرل سلجوقى فرمايد
نگار من ز بر من همى چنان بجهد * كه تير وقت گشادت از زه كمان بجهد
چنان بگريم در فرقتش كه مردم چشم * مثال قطرهء خونم ز ديدگان بجهد
دو ديدهء من اگر خون شود ز غم شايد * مگر ز دست دل اين جان ناتوان بجهد