تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 642

مساهمون:

ص٦٤٢
بر كاغذ سحاب كه منشور خرميست * قوس قزح علامت طغرا همىكشد برق از نيام ابر سيه تيغ آبدار * بر دشمنان خواجهء دنيا همىكشد

در تعريف اسب گويد

آفرين باد بر آن كوه روان مركب تو * كه دل زيرك و انديشهء دانا دارد زهرهء شير و تن فيل و تك‌آهوى دشت * ديدهء كركس و بيدارى عنقا دارد ماهى كور ازو بستر مرجان سازد * صدف گنگ ازو لؤلؤ لالا دارد هركجا عزم كنى پيشتر از عزم رسد * هركجا قصد كنى نعل بدانجا دارد گر بپيچى تو عنانش بجهد از سردى * تا بدانجاى كه دى صورت فردا دارد سايه از همرهيش باز بيفتد بىشك * گاه جستن اگر او را نه محابا دارد چون قضا يازد اگر سوى نشيب آغازد * چون دعا تازد اگر ميل به بالا دارد وقت جستن به مثل قوت صرصر دارد * گاه جولان به صفت گردش نكبا دارد

و له

دلم ربود بدان زلف همچو چنگل باز * تو هيچ باز شنيدى كه دل شكار كند هزار جور كند بر دلم به يك ساعت * و گر بنالم ازو هريكى هزار كند بتى كه مركز مه لعل آبدار نهد * مهى كه پردهء گل مشك تابدار كند گه از بنفشه خطى بر مه دوهفته كشد * گهى ز سنبل پرچين لاله‌زار كند سليم قلبم خواند كه عشق جاى دلم * ميان حلقهء آن زلف مشكبار كند سليم دل بود آرى درين چه باشد شك * كسى كه جاى دل اندر دهان مار كند

در مدح سلطان ارسلان بن طغرل سلجوقى فرمايد

نگار من ز بر من همى چنان بجهد * كه تير وقت گشادت از زه كمان بجهد چنان بگريم در فرقتش كه مردم چشم * مثال قطرهء خونم ز ديدگان بجهد دو ديدهء من اگر خون شود ز غم شايد * مگر ز دست دل اين جان ناتوان بجهد