چو دل به واسطهء ديده خون همىگريد * دريغ باشد اگر ديده رايگان بجهد
همىنبينم دل را خلاصى از غم عشق * مگر به دولت و فر خدايگان بجهد
سر ملوك جهان ارسلان بن طغرل * كه زر به حرص كف وى همى ز كان بجهد
به فر عدلش عالم چنان شدست كه شير * به صد عقيله ز دست سگ شبان بجهد
از آن به حرب تو آيد عدوى تو كه مگر * به سعى تيغ تو از ننگ جاودان بجهد
چو شاه شطرنج ارچه قويست دشمن تو * چو يك پياده فرستى ز خانمان بجهد
تبارك اللّه از آن باد سير كوه قرار * كه همچو صاعقه در حمله ناگهان بجهد
ز باختر به دمى سوى خاور آيد زود * ز قيروان به تكى تا به قيروان بجهد
سوى نشيب چو آب روان كند آهنگ * سوى فراز چنان كاتش از دخان بجهد
چو آب از كمر كوه تند برگذرد * چو باد از سر درياى بيكران بجهد
و له
چون دلبر من بىوفا نباشد * كش هيچ غم كار ما نباشد
يك بوسه به جانى قرار داديم * آه ار دو لب او رضا نباشد
بر زلف تو رشگ آيدم از آن روى * كز روى تو يكدم جدا نباشد
يك بوسه بده خونبهايم آخر * هرچند مرا خونبها نباشد
و له ايضا
رخ خوب تو ناموس قمر برد * لب لعل تو بازار شكر برد
بنفشه گرچه با زارى همىداشت * چو زلفت ديد سر در يكديگر برد
گل سرخ از تو كى بربست طرفى * چه معنى دست با تو در كمر برد
كه خورشيد از رخ تو نور برداشت * قمر زو برد و پس گل از قمر برد
به لعلت كردم از زلفت تظلم * كه از صبر و دلوجانم اثر برد
به زير لب همىخنديد و مىگفت * برو سهلست اگر خود اينقدر برد
نپرسى زين دل مسكينم آخر * كه با خوى تو عمرى چون به سر برد