تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 643

مساهمون:

ص٦٤٣
چو دل به واسطهء ديده خون همىگريد * دريغ باشد اگر ديده رايگان بجهد همىنبينم دل را خلاصى از غم عشق * مگر به دولت و فر خدايگان بجهد سر ملوك جهان ارسلان بن طغرل * كه زر به حرص كف وى همى ز كان بجهد به فر عدلش عالم چنان شدست كه شير * به صد عقيله ز دست سگ شبان بجهد از آن به حرب تو آيد عدوى تو كه مگر * به سعى تيغ تو از ننگ جاودان بجهد چو شاه شطرنج ارچه قويست دشمن تو * چو يك پياده فرستى ز خانمان بجهد تبارك اللّه از آن باد سير كوه قرار * كه همچو صاعقه در حمله ناگهان بجهد ز باختر به دمى سوى خاور آيد زود * ز قيروان به تكى تا به قيروان بجهد سوى نشيب چو آب روان كند آهنگ * سوى فراز چنان كاتش از دخان بجهد چو آب از كمر كوه تند برگذرد * چو باد از سر درياى بيكران بجهد

و له

چون دلبر من بىوفا نباشد * كش هيچ غم كار ما نباشد يك بوسه به جانى قرار داديم * آه ار دو لب او رضا نباشد بر زلف تو رشگ آيدم از آن روى * كز روى تو يك‌دم جدا نباشد يك بوسه بده خون‌بهايم آخر * هرچند مرا خونبها نباشد

و له ايضا

رخ خوب تو ناموس قمر برد * لب لعل تو بازار شكر برد بنفشه گرچه با زارى همىداشت * چو زلفت ديد سر در يكديگر برد گل سرخ از تو كى بربست طرفى * چه معنى دست با تو در كمر برد كه خورشيد از رخ تو نور برداشت * قمر زو برد و پس گل از قمر برد به لعلت كردم از زلفت تظلم * كه از صبر و دل‌وجانم اثر برد به زير لب همىخنديد و مىگفت * برو سهلست اگر خود اين‌قدر برد نپرسى زين دل مسكينم آخر * كه با خوى تو عمرى چون به سر برد