نخيزد ز ابر و كان آن زر و گوهر كز رخ و چشمم * اگر خيزد ز دست و طبع دستور جهان خيزد
جمال الدّين نظام الملك كاندر دولت و ملت * نه چون او مقتدا باشد نه چون او قهرمان خيزد
سموم قهرش ار خيزد ز خارا خون برون جوشد * نسيم لطفش ار بجهد ز آتش ضيمران خيزد
حقيقت آن زر و گوهر كه دست او همىبخشد * نه از ابر بهار آيد نه از دست خزان خيزد
ندانم چون همىبخشد به بدرهبدره آن چيزى * كه از خورشيد ذرهذره در اجزاى كان خيزد
جهان از بهر عدل او چنان گشتست كاندر وى * نه رسم دادخواه آيد نه بانگ پاسبان خيزد
چو عزمت بزم آرايد به رقص اندر شود زهره * چو حزمت رزم آغازد ز مريخ الامان خيزد
حكايت مىكند خورشيد خود از بزم و رزم تو * از آن در حالتى هم تيغزن هم زرفشان خيزد
چو كلك اندر بنان گيرى تماشا آنگهى باشد * چو چين در ابرو اندازى قيامت آن زمان خيزد
اگر دست گهربخش تو هرگز بىقلم نبود * نباشد بس عجب آرى ز دريا خيزران خيزد
و له ايضا
باد بهار رخت به صحرا همىكشد * در صحن باغ مفرش ديبا همىكشد
گويى قباى غنچه و دست صبا به هم * چون جيب يوسفست و زليخا همىكشد
ازبس شكوفه باغ تو گويى گليموار * از آستين برون يد بيضا همىكشد