تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 641

مساهمون:

ص٦٤١
نخيزد ز ابر و كان آن زر و گوهر كز رخ و چشمم * اگر خيزد ز دست و طبع دستور جهان خيزد جمال الدّين نظام الملك كاندر دولت و ملت * نه چون او مقتدا باشد نه چون او قهرمان خيزد سموم قهرش ار خيزد ز خارا خون برون جوشد * نسيم لطفش ار بجهد ز آتش ضيمران خيزد حقيقت آن زر و گوهر كه دست او همىبخشد * نه از ابر بهار آيد نه از دست خزان خيزد ندانم چون همىبخشد به بدره‌بدره آن چيزى * كه از خورشيد ذره‌ذره در اجزاى كان خيزد جهان از بهر عدل او چنان گشتست كاندر وى * نه رسم دادخواه آيد نه بانگ پاسبان خيزد چو عزمت بزم آرايد به رقص اندر شود زهره * چو حزمت رزم آغازد ز مريخ الامان خيزد حكايت مىكند خورشيد خود از بزم و رزم تو * از آن در حالتى هم تيغ‌زن هم زرفشان خيزد چو كلك اندر بنان گيرى تماشا آنگهى باشد * چو چين در ابرو اندازى قيامت آن زمان خيزد اگر دست گهربخش تو هرگز بىقلم نبود * نباشد بس عجب آرى ز دريا خيزران خيزد

و له ايضا

باد بهار رخت به صحرا همىكشد * در صحن باغ مفرش ديبا همىكشد گويى قباى غنچه و دست صبا به هم * چون جيب يوسفست و زليخا همىكشد ازبس شكوفه باغ تو گويى گليم‌وار * از آستين برون يد بيضا همىكشد