نه از تواضع باشد زبون و دون بودن * نه حلم باشد خوردن قفا ز دست جهود
اگر حكايت مسعود سعد و قلعهء ناى * شنيدهاى كه در آن بوده سالها مأخوذ
به چشم عقل نگه كن ايا پسنديده * زمانه قلعهء نايست و ما در آن مسعود
در مدح صدر معظم خواجه جمال الدّين نظام الملك وزير گفته
مرا هر ساعتى سوداى آن نامهربان خيزد * كه مشكينش همىگويى دو سنبل ز ارغوان خيزد
رخ رخشان آن دلبر فراز قد رعنايش * به ماه چارده ماند كه از سرو روان خيزد
دهان تنگ و روى او گمانى در يقين مضمر * درو دو رستهء مرجان يقينى كز گمان خيزد
در آن كوچك دهان صد تنگ شكر تعبيهست او را * بدين تنگى نمىدانم سخن چون زان دهان خيزد
ز عنبر دايره سازد كه دارد مركز اندر دل * ز سنبل خط كشد بر مه كه از نقطش روان خيزد
نگه كردن نيارم تيز اندر روى آن دلبر * بر او از نازكى ترسم كه از ديدن نشان خيزد
اگر در خاصيت خيزد همى از زعفران خنده * مرا در گريه افزايد كم از رخ زعفران خيزد
به فر عشق او گشتم توانگر از زر و گوهر * و ليكن اينم از رخسار و آن از ديدگان خيزد