ز سير هفت ستاره درين دوازده برج * به ده دوازده سال اندرين ديار و حدود
هزار شخص كريم از وجود شد به عدم * كه يك كريم نمىآيد از عدم به وجود
اگر به دست منستى عمود چرخ اثير * بكوبمى سر اهل زمانه را به عمود
ز نور عقل مرا چشم بخت شد تيره * چو جرم شمع كه از نور دل فروپالود
به حسن تدبير از مه كلف توانم برد * نمىتوانم از تيغ بخت زنگ زدود
نه تيغ گوهردار از نيام آسودست * مرا ز تيغ زبان اين نيام تن فرسود
گهى ز دولت آن بىسبب شوم محروم * گهى به قبضهء اين بىگنه شوم مأخوذ
حسود كو شد تا فضل من بپوشد ليك * كجا تواند خورشيد را به گلاندود
بدان خداى كه بر خوان پادشاهى او * به نيمپشه رسد كاسهء سر نمرود
كه نزد همت من بس تفاوتى نكند * از آنچه چرخ به من داد يا ز من بربود
نه خاك نيستيم ز آتش غرور بكاست * نه آب هستى در باد نخوتم افزود
مرا تواضع طبعى عزيز آمد ليك * مذلتست تواضع به نزد سفله نمود
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 639
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦٣٩