فضل تو پاينده باد صيت تو پوينده باد * كه از وجود تو فضل رونق و سامان برد
در شكايت از روزگار و حساد نابكار گويد
درين مقرنس زنگار خورد دوداندود * مرا به كام بدانديش چند بايد بود
به آه ازين قفس آبگون برآرم گرد * به اشك ازين كرهء آتشين برآرم دود
نماند تيرى در تركش قضا كه فلك * سوى دلم به سرانگشت امتحان نگشود
چو خارپشتى گشتم ز تير آزارش * كه موى بر تن صبرم ز تير او بشخود
رسيد عمر به پايان و طرفة العينى * نه بخت شد بيدار و نه چشم فتنه غنود
نه پاى همت من عرصهء اميد سپرد * نه دست نهمت من دامن مراد بسود
بهرغم حاسد و بدخواه پيش دشمن و دوست * چو صبح خنده زنم خندههاى خونآلود
چو نام و ننگ فزايد عنا نه نام و نه ننگ * چو زاد و بود نمايد جفا نه زاد و نه بود
چو نيست هيچ تميز از قصور عقل چه نقص * چو نيست هيچ سخندان وفور فضل چه سود
ز بس تراكم احداث در سراى وجود * بجز به كتم عدم در نمىتوان آسود