تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
ما و تو بارى كه‌ايم ز شاعران جهان * كه خود كسى نام ما ز جمع ايشان برد وه كه چه خنده زنند بر من و تو كودكان * اگر كسى شعرمان سوى خراسان برد اين‌همه خود طيبتست باللّه گر مثل تو * چرخ به سيصد قران گشت ز دوران برد نتايج فكر تو زينت دفتر دهد * معانى بكر تو زيور بستان برد ملك ز الفاظ تو زينت عالم دهد * خرد ز اشعار تو حجت و برهان برد از دم نظمت فلك نظام پروين دهد * وز نم كلكت جهان چشمهء حيوان برد بندگى تو خرد از دل و از جان كند * غاشيهء تو ملك از بن دندان برد مايه برد هركسى از تو و پس سوى تو * شعر فرستد چنانك گل به گلستان برد سنت ابرست اينكه گيرد از بحر آب * پس به‌سوى بحر باز قطرهء باران برد هركه رساند به من شعر تو چونان بود * كه بوى پيراهنى به پير كنعان برد يا كه كسى ناگهان بعد از هجرى دراز * به عاشق سوخته مژدهء جانان برد شكر خدا را كه تو نيستى از آنكه او * شعر به دونان چو ما ز بهر دو نان برد