در جواب قصيدهء حكيم خاقانى شيروانى گفته و به شيروان نزد خاقانى فرستاده
كيست كه پيغام من به شهر شروان برد * يكسخن از من بدان مرد سخندان برد
گويد خاقانيا اين همه ناموس چيست * نه هركه دو بيت گفت لقب ز خاقان برد
دعوى كردى كه نيست مثل من اندر جهان * كه لفظ من گوى نطق ز قيس و سحبان برد
عاقل دعوى فضل خود نكند ور كند * بايد كز ابتدا سخن به پايان برد
كسى بدين مايه علم دعوى دانش كند * كسى بدينقدر فضل نام بزرگان برد
تحفه فرستى ز شعر سوى عراق اينت جهل * هيچكس از زيركى زيره به كرمان برد
مرد نماند از عراق فضل نماند از جهان * كه دعوى چون تويى سر سوى كيوان برد
شعر فرستادنت دانى ماند به چه * مور كه پاى ملخ پيش سليمان برد
نظم گهرگير تو گفته خود سربهسر * كس گهر از بهر سود باز به عمان برد
يا نه چنان دان كه هست سحر حلال اين سخن * سحر كسى خود بر موسى عمران برد
كسى بر آفتاب نور چراغ آورد * كسى بر ماهتاب جامهء كتان برد
كس اين سخن بهر لاف سوى عراق آورد * و اللّه اگر كافر اين به كافرستان برد