تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 634

مساهمون:

ص٦٣٤
عمر گل خود مدت يك هفته باشد بيش نه * غنچه گر زين وجه دلتنگ است معذور آمدست عندليب از گل همى دستان گوناگون زند * همچو من مدحت‌سراى صدر منصور آمدست خواجهء عالم قوام الدّين سپهر اقتدار * آنكه عقلش پيشكار و شرع دستور آمدست لطف او با دوستان و قهر او با دشمنان * همچو نوش نحل و همچون نيش زنبور آمدست خيمهء جاهش وراى قصر مرفوع اوفتاد * پايهء قدرش فراز بيت معمور آمدست

و له

دل مبند ار خردى دارى بر سيم و زرت * كه زر و سيم جهان همچو جهان در گذرست زو به دنيات حسابست و به عقبات عقاب * راستى در دوجهان رنج دل و دردسرست چه كنى فخر به چيزى كه به خواب ار بينى * همه تعبيرش بيمارى و رنج و ضررست دل همى روشن بايد به قناعت ور نه * بىزرت خود برسد هرچه قضا و قدرست خود ببين تا چه شرف دارد بر آينه گاز * گرچه چون گل همه وقتى دهنش پر ز زرست از ترازو وز دو كفه قياسى مىكن * كانكه زر دارد زير آنكه ندار زبرست