عمر گل خود مدت يك هفته باشد بيش نه * غنچه گر زين وجه دلتنگ است معذور آمدست
عندليب از گل همى دستان گوناگون زند * همچو من مدحتسراى صدر منصور آمدست
خواجهء عالم قوام الدّين سپهر اقتدار * آنكه عقلش پيشكار و شرع دستور آمدست
لطف او با دوستان و قهر او با دشمنان * همچو نوش نحل و همچون نيش زنبور آمدست
خيمهء جاهش وراى قصر مرفوع اوفتاد * پايهء قدرش فراز بيت معمور آمدست
و له
دل مبند ار خردى دارى بر سيم و زرت * كه زر و سيم جهان همچو جهان در گذرست
زو به دنيات حسابست و به عقبات عقاب * راستى در دوجهان رنج دل و دردسرست
چه كنى فخر به چيزى كه به خواب ار بينى * همه تعبيرش بيمارى و رنج و ضررست
دل همى روشن بايد به قناعت ور نه * بىزرت خود برسد هرچه قضا و قدرست
خود ببين تا چه شرف دارد بر آينه گاز * گرچه چون گل همه وقتى دهنش پر ز زرست
از ترازو وز دو كفه قياسى مىكن * كانكه زر دارد زير آنكه ندار زبرست