تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 631

مساهمون:

ص٦٣١
مقصود جست‌وجوى سكندر به شرق و غرب * مطلوب آرزوى شهيدان كربلا فرعون گشته از دم او باطل الوجود * مانده خضر ز شربت او دايم البقا گاهى چو جبرئيل به خاك آمده ز ابر * گاهى چو مصطفى ز زمين رفته بر سما زو سرفراز گشته همه چيز در جهان * وان سر به شيب چون عدوى صدر مقتدا

و له ايضا

اگر شكايت گويم ز چرخ نيست صواب * و گر عتاب كنم با فلك چه سود عتاب ز جور اوست مرا صد شكايت از هر نوع * ز دور اوست مرا صد حكايت از هر باب ازو همى گل صدبرگ خفته اندر خار * به بيد مىدهد آنگاه خيمهء سنجاب به بيشه شيران در تب ز تاب گرسنگى * شده رديف سلاطين به طوق و ياره كلاب مرا كه لفظ چو لؤلؤست آب خوش ندهد * و زو برد صدف گنگ مهرهء خوشاب عجب مدار اگر زو خسى كسى گردد * در آن نگر كه ببرد از رخ بزرگان آب نبود عزم كه جويم ز دوستان دورى * ولى چه سود قضا پيش ديده گشت حجاب فراق جستم و عاقل نجست رنج فراق * سفر گزيدم و دانا سفر نديد صواب كسى گزيد مغيلان و خيل غولان را * عوض ز كاس دهاق و كواعب اتراب به جاى نغمهء الحان مطربان لطيف * كسى گزيند آواز بوم و بانگ غراب بدين گنه كه ز ابناى جنس واماندم * مرا به صحبت ناجنس مىكنند عذاب

و له

فرمان تو با قضا موافق * قدر تو به آسمان مناسب نىنى چه مناسب‌ست با تو * آن را كه بود دو قرص راتب