تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 629

مساهمون:

ص٦٢٩
سبحان اللّه هزار دل بردى بيش * وانگه گويى دل كسى نيست مرا
* * *
چشم خوش تو خصم من خسته چراست * با من لب تو چو زلف تو بسته چراست ابروى كمان‌مثالت اندر حق من * گر نيست جفاى چرخ پيوسته چراست
* * *
از راى تو روى ملك پيرايه كند * كان از كف با ذل تو سرمايه كند چتر تو كه آفتاب در سايهء اوست * جاييست كه آفتاب را سايه كند
* * *
جورى كه برين دل‌شده پيوست رود * زان طرهء جعد و نرگس مست رود از پاى رود آدمى و بندهء تو * روزى كه تو را نبيند از دست رود

197 چاووش غورى

از امراى دربار سلطان سنجر سلجوقى به وفور شجاعت و كياست ممتاز بوده و بر سپاه سلطان سالارى فرموده وقتى كه سلطان لشكر بر سر سلطان مسعود برادرزادهء خود كشيده بعضى از امرا سلطان را از جنگ منع مىنمودند امير چاووش شعرى چند گفته سلطان را ترغيب به جنگ كرد و از جمله اشعار وى اين چند بيت تحرير شد :
خسروا كارزار بايد كرد * بر عدو كارزار بايد كرد شرزه‌شيران مرغزارى را * همه در مرغزار بايد كرد زنده پيلان كارزارى را * همه در كارزار بايد كرد روز جنگست جنگ بايد جست * وقت كارست كار بايد كرد