با ملك شه جهان نكرد وفا * تو چنان دان كه خود ملكشاهم
« در وفات يكى از عمّال اين رباعى را به مطايبه گفته »
در ماتمت آن قوم كه خون مىبارند * مرگ تو حيات خويش مىپندارند
غمناك از آنند كه تا دوزخيان * جاويد چگونه با تو صحبت دارند
163 تاج الدّين سمرقندى
از اكابر فضلا و كتاب بوده و با رضى الدّين نيشابورى مصاحبتها نموده از قطعهاى كه در مدح رضى الدّين گفته چند بيتى قلمى مىشود . زياده از حالش اطلاعى نيست .
و له
آسمان اختر دانش رضى الدّين تو را * هست كمتر ذرهاى خور پيش خورشيد ضمير
بر اثير افتاد شعر آبدارت را گذار * زان اثر ديريست تا باران فروبارد اثير
وقت مولود تو آمد اين ندا از جبرئيل * ابشروا يا اهل نيشابور اذا جاء البشير
تير را برج كمان پرتاب كردى از سپهر * گر ز طبعت همچو شاگردان نبردى تير تير