194 تاج الدّين فارسى
[ از ] مردم ريز است و از افاضل حكماست ساكن دهلى بوده و دبيرى سلطان شمس الدّين دهلوى را مىفرموده از متقدمين است از اشعار او منتخب مىشود .
چه زلفست آن ببين بر روى جانان * كزو گردد پريشانى پريشان
به مهر و ماه مىخواهد همى جنگ * رخش پوشيده زان از زلف خفتان
چو شمشيرش بخندد خصم گريد * بلى از خندهء برقست باران
چنان مهرش بنات النعش را جمع * چنان قهرش ثريا را پريشان
هرآنكو برخلافش دم برآرد * نفس گردد به مغز اندرش پيكان
و له ايضا
افزود باز رونق هر مرغزار گل * چون زير يافت نالهء هر مرغزار گل
شد موسمى كه مست طرب شد جهان چنانك * جز بخت شه نديد دگر هوشيار گل
نوباوهء حيات شمر بادهء كهن * كافشاند بر جهان كهن نوبهار گل
پژمرده چون بنفشه چه باشى بنوش مى * كامسال تازه كرد جهان را چو پارگل
زان لالهگون ميى كه دماغش چو بشكفد * نشگفت اگر به جان طلبد زينهار گل
باغيست رزمگه كه ز خار سنان شاه * در يكنفس شكفته ز نصرت هزار گل