تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 627

مساهمون:

ص٦٢٧

194 تاج الدّين فارسى

[ از ] مردم ريز است و از افاضل حكماست ساكن دهلى بوده و دبيرى سلطان شمس الدّين دهلوى را مىفرموده از متقدمين است از اشعار او منتخب مىشود .
چه زلفست آن ببين بر روى جانان * كزو گردد پريشانى پريشان به مهر و ماه مىخواهد همى جنگ * رخش پوشيده زان از زلف خفتان چو شمشيرش بخندد خصم گريد * بلى از خندهء برقست باران چنان مهرش بنات النعش را جمع * چنان قهرش ثريا را پريشان هرآن‌كو برخلافش دم برآرد * نفس گردد به مغز اندرش پيكان

و له ايضا

افزود باز رونق هر مرغزار گل * چون زير يافت نالهء هر مرغزار گل شد موسمى كه مست طرب شد جهان چنانك * جز بخت شه نديد دگر هوشيار گل نوباوهء حيات شمر بادهء كهن * كافشاند بر جهان كهن نوبهار گل پژمرده چون بنفشه چه باشى بنوش مى * كامسال تازه كرد جهان را چو پارگل زان لاله‌گون ميى كه دماغش چو بشكفد * نشگفت اگر به جان طلبد زينهار گل باغيست رزمگه كه ز خار سنان شاه * در يك‌نفس شكفته ز نصرت هزار گل