كه نام جوانمرد اندر جهان * بود زنده نزد كهان و مهان
نگه كن كه شاعر چه گويد همى * وزين خوب گفتن چه جويد همى
« جوانمردى از كارها بهترست * جوانمردى از خوى پيغمبرست »
ز دام فرومايگان باز گرد * چه خيزد ز گنجشك رو باز گرد
يكى داستان زد برين مرد سنگ * كه انگور گيرد ز انگور رنگ
بود جان در انديشهء كاستن * ز بيگانگان حاجتى خواستن
بود مرد گستاخ بىقدر و جاه * نباشد بر كس ورا پايگاه
هرآنكس كه باشد بدل هوشيار * ندارد به بد دشمن خورد خوار
كه دشمن بود بچهء پير گرگ * نه تا دير بينى كه گردد بزرگ
سرشتهست مر گرگ را ريمنى * نشايد بر او داشتن ايمنى
چنين گفت با بهمن اسفنديار * ز دشمن مكن دوستى خواستار
اگر دانش و دين تو را هست كيش * مگو تا توانى به كس راز خويش
كه هرچند كوشى درين روزگار * نيابى يكى راستگو رازدار
چنين گفت دانا كه رازست گنج * نهان به بود گنج مفزاى رنج
نكو گفت دانندهء راستان * ز بىنام و ننگان مزن داستان
بخور زهر در خانه و شو به در * چنين گو كه اكنون بخوردم شكر
بسى گفتن اى دوست عادت مكن * كه نيكو بود مردم كمسخن
نكو گفت شاه عرب در عرب * كه بگشاده به ديده و بسته لب
اگر مرد دانندهء باهشى * مدان بهتر از زندگانى خوشى
نكو گويد آن پير ديده جهان * كه چيزى به از زندگانى مدان
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 624
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦٢٤