تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 624

مساهمون:

ص٦٢٤
كه نام جوانمرد اندر جهان * بود زنده نزد كهان و مهان نگه كن كه شاعر چه گويد همى * وزين خوب گفتن چه جويد همى « جوانمردى از كارها بهترست * جوانمردى از خوى پيغمبرست » ز دام فرومايگان باز گرد * چه خيزد ز گنجشك رو باز گرد يكى داستان زد برين مرد سنگ * كه انگور گيرد ز انگور رنگ بود جان در انديشهء كاستن * ز بيگانگان حاجتى خواستن بود مرد گستاخ بىقدر و جاه * نباشد بر كس ورا پايگاه هرآن‌كس كه باشد بدل هوشيار * ندارد به بد دشمن خورد خوار كه دشمن بود بچهء پير گرگ * نه تا دير بينى كه گردد بزرگ سرشته‌ست مر گرگ را ريمنى * نشايد بر او داشتن ايمنى چنين گفت با بهمن اسفنديار * ز دشمن مكن دوستى خواستار اگر دانش و دين تو را هست كيش * مگو تا توانى به كس راز خويش كه هرچند كوشى درين روزگار * نيابى يكى راستگو رازدار چنين گفت دانا كه رازست گنج * نهان به بود گنج مفزاى رنج نكو گفت دانندهء راستان * ز بىنام و ننگان مزن داستان بخور زهر در خانه و شو به در * چنين گو كه اكنون بخوردم شكر بسى گفتن اى دوست عادت مكن * كه نيكو بود مردم كم‌سخن نكو گفت شاه عرب در عرب * كه بگشاده به ديده و بسته لب اگر مرد دانندهء باهشى * مدان بهتر از زندگانى خوشى نكو گويد آن پير ديده جهان * كه چيزى به از زندگانى مدان