چو نارى نهد پيش تو مر دهش * چه دانى كه شيرين بود يا ترش
يكى داستان زد بلنداخترى * كه مستور كم ديدهام دخترى
به چيزى كه نبود تو را خير و شر * مباش از خداوند دلسوزتر
يكى را همىسوخت دامن به دشت * يكى سوختهدل بر او برگذشت
ورا گفت دلسوخته بد به من * كه دل سوخت ما را تو را پيرهن
به نر ماده نسپرد هرگز كسى * شنيدم ز داناى پيشين بسى
چگونه چخد خيره با بادگرد * كسى پنبه را جفت آتش نكرد
به عالم كه جويد ز خرد و بزرگ * قصابى ز گربه شبانى ز گرگ
چه خوش گفت آن خواجهء سالخورد * من از نيكمردان شدم نيكمرد
شنيدم ز داناى گردنفراز * كه از خانهء باز گيريد باز
يكى كودك خورده دهتا نمد * به يك طرفة العين باب افگند
و ليكن گه بركشيدن ز آب * به بايدش صد مرد با زور و تاب
كسى را كه بر دل خرد پادشاست * به فرمان زن كار كردن خطاست
مكن با دبيران خلاف و لجاج * به خاصه كه دانند درج و دراج
قلم گرچه تيزى ندارد چو تيغ * ز نوك قلم شير جويد گريغ
ز شاعر بترس ار تويى مرد حر * زبانشان به شمشير صلّت ببر
سخنهاى ايشان به صلح و به جنگ * چو نقشى بود كنده بر خارهسنگ
شنيدم ز دانندهء گوهرى * كه جنسيست از ساحرى شاعرى
جهان چون عروسيست با رنگ و بو * دريغا كه داماد خوارست او
چو باشى جوان كار پيرى بساز * كه اندر جوانى نمانى دراز
رسن گرچه باشد در ازاى پسر * هم آخر به چنبر درآيدش سر
ز پنجاه چون موى تو شد سپيد * مدار از جوان زن به نيكى اميد
جوان زن چو بيند جوانى هژير * به نيكى نينديشد از مرد پير
عروس جوان گفت با پير شاه * كه موى سپيدست مار سياه
هميشه جوان و جوانمرد باش * ز دونى و بىحاصلى فرد باش
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 623
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦٢٣