تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 623

مساهمون:

ص٦٢٣
چو نارى نهد پيش تو مر دهش * چه دانى كه شيرين بود يا ترش يكى داستان زد بلنداخترى * كه مستور كم ديده‌ام دخترى به چيزى كه نبود تو را خير و شر * مباش از خداوند دلسوزتر يكى را همىسوخت دامن به دشت * يكى سوخته‌دل بر او برگذشت ورا گفت دل‌سوخته بد به من * كه دل سوخت ما را تو را پيرهن به نر ماده نسپرد هرگز كسى * شنيدم ز داناى پيشين بسى چگونه چخد خيره با بادگرد * كسى پنبه را جفت آتش نكرد به عالم كه جويد ز خرد و بزرگ * قصابى ز گربه شبانى ز گرگ چه خوش گفت آن خواجهء سالخورد * من از نيك‌مردان شدم نيك‌مرد شنيدم ز داناى گردن‌فراز * كه از خانهء باز گيريد باز يكى كودك خورده ده‌تا نمد * به يك طرفة العين باب افگند و ليكن گه بركشيدن ز آب * به بايدش صد مرد با زور و تاب كسى را كه بر دل خرد پادشاست * به فرمان زن كار كردن خطاست مكن با دبيران خلاف و لجاج * به خاصه كه دانند درج و دراج قلم گرچه تيزى ندارد چو تيغ * ز نوك قلم شير جويد گريغ ز شاعر بترس ار تويى مرد حر * زبانشان به شمشير صلّت ببر سخنهاى ايشان به صلح و به جنگ * چو نقشى بود كنده بر خاره‌سنگ شنيدم ز دانندهء گوهرى * كه جنسيست از ساحرى شاعرى جهان چون عروسيست با رنگ و بو * دريغا كه داماد خوارست او چو باشى جوان كار پيرى بساز * كه اندر جوانى نمانى دراز رسن گرچه باشد در ازاى پسر * هم آخر به چنبر درآيدش سر ز پنجاه چون موى تو شد سپيد * مدار از جوان زن به نيكى اميد جوان زن چو بيند جوانى هژير * به نيكى نينديشد از مرد پير عروس جوان گفت با پير شاه * كه موى سپيدست مار سياه هميشه جوان و جوانمرد باش * ز دونى و بىحاصلى فرد باش