« چو از كوه گيرى و ننهى بهجاى * سرانجام كوه اندر آيد ز پاى »
چو خواهى كه شكر خورى بىكبست * نگهدار چشم و زبان و دو دست
چو اين هر سه باشد به فرمان تو * بود رسته از هر بدى جان تو
بسا شيرمردا كه در روى خاك * ز دست و ز چشم و زبان شد هلاك
بر آنكه بدنام باشد مپوى * كه آلوده گردى به مانند اوى
كسى كو بر ديگ جويد پناه * چو زير سيهديگ خيزد سياه
نديده كسى را گه صلح و جنگ * نشايد زدن در كمرگاه چنگ
كسى را كه از جان دريغ است مال * بود زندگانى بر او بر و بال
تن از بهر دين بذل كردن رواست * چو دين را فروشند جانش بهاست
چو تن دارى و بخت هر دو جوان * بيندوز نام نكو در جهان
بود زشتنامى به هر جاى زشت * به زشتى نبينند روى بهشت
به چيزى كه دادت جهان كردگار * دلت را بدان داده خرسند دار
ز بيشى و آزست جان در گداز * مبادا كسى بسته در بند آز
چو منزل شناس اين جهان كهن * چنان دان كه هر ساعت آيد به بن
بلايى كه پيش آردت چرخ پير * بجز صبر كردن نباشد هژير
جهان را يكى كاروانگاه دان * بر او جملگى خلق را راه دان
به منزل درنگى نباشد كسى * از اين داستان ياد دارم بسى
چو بينى كسى بسته در بند غم * مكش بر دل خود ز شادى رقم
به چيزى كه در جستنش سود نيست * چنان دان كزان بهره جز دود نيست
پسنديده هرگز نباشد شتاب * شتاب افگند جان مردم به تاب
كسى كو شتابان به راهى رود * برآيد ز گاهى به چاهى رود
چو خواهى كه كارى كنى ناگزير * چنان كن كه باشد تو را دلپذير
به كارى كه اندر شدن راى تست * برون آمدن را نگه كن درست
ببين تا توانى برون آمدن * پس آنگاه كن راى اندر شدن
نكرده كسى را كسى آزمون * بود بىخرد گر كند رهنمون
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 622
مساهمون: رضا قليخان هدايت
ص٦٢٢