تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 622

مساهمون:

ص٦٢٢
« چو از كوه گيرى و ننهى به‌جاى * سرانجام كوه اندر آيد ز پاى » چو خواهى كه شكر خورى بىكبست * نگهدار چشم و زبان و دو دست چو اين هر سه باشد به فرمان تو * بود رسته از هر بدى جان تو بسا شيرمردا كه در روى خاك * ز دست و ز چشم و زبان شد هلاك بر آنكه بدنام باشد مپوى * كه آلوده گردى به مانند اوى كسى كو بر ديگ جويد پناه * چو زير سيه‌ديگ خيزد سياه نديده كسى را گه صلح و جنگ * نشايد زدن در كمرگاه چنگ كسى را كه از جان دريغ است مال * بود زندگانى بر او بر و بال تن از بهر دين بذل كردن رواست * چو دين را فروشند جانش بهاست چو تن دارى و بخت هر دو جوان * بيندوز نام نكو در جهان بود زشت‌نامى به هر جاى زشت * به زشتى نبينند روى بهشت به چيزى كه دادت جهان كردگار * دلت را بدان داده خرسند دار ز بيشى و آزست جان در گداز * مبادا كسى بسته در بند آز چو منزل شناس اين جهان كهن * چنان دان كه هر ساعت آيد به بن بلايى كه پيش آردت چرخ پير * بجز صبر كردن نباشد هژير جهان را يكى كاروانگاه دان * بر او جملگى خلق را راه دان به منزل درنگى نباشد كسى * از اين داستان ياد دارم بسى چو بينى كسى بسته در بند غم * مكش بر دل خود ز شادى رقم به چيزى كه در جستنش سود نيست * چنان دان كزان بهره جز دود نيست پسنديده هرگز نباشد شتاب * شتاب افگند جان مردم به تاب كسى كو شتابان به راهى رود * برآيد ز گاهى به چاهى رود چو خواهى كه كارى كنى ناگزير * چنان كن كه باشد تو را دلپذير به كارى كه اندر شدن راى تست * برون آمدن را نگه كن درست ببين تا توانى برون آمدن * پس آنگاه كن راى اندر شدن نكرده كسى را كسى آزمون * بود بىخرد گر كند رهنمون
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 622 | رضا قليخان هدايت