يك دل دو جزع شوخت نستاند هرگز از كس * كان را دو لعل نوشت صد جان نداد تاوان
باشد خيال رويت همخانه با دو چشمم * به وى همىبترسم از بيم موج [ و ] طوفان
روزى بخواند آخر راوى به صوت دلكش * اين قصههاى ما را در بارگاه سلطان
بر دشمنانش دايم از بيم جان نمايد * هم موى همچو سوزن هم پوست همچو زندان
بر اسب چون بديدش با رمح گفت گردون * ديدم پس از محمد موسى و طور و ثعبان
191 بدايعى بلخى
اسمش محمد بن محمود بلخى از شعراى زمان سلطان محمود بوده اشعار مصنوعهء بديع مىفرموده از خيالاتش چيزى باقى نماند و اين چند بيت از او نوشته شد :
نفير ابر فروردين برآمد * [ فتاد اندر سپاه گل هزاهز ]
[ ز رنگ راغ رنگ جمله حيران ] * ز بانگ ابر بانگ رود عاجز
بدان منگر كه مى منعست و مى خور * بوقت الورد شرب الخمر جايز
نگارى بايد اكنون خلخىزاد * به رخساره بت چين را مجاهز
به ميدان نشاط اندر خرامد * نبشته بر قدح « هل من مبارز »
به ياد سيد احرار عالم * ابو يحيى الذى يحيى به العز
مگرد اى چرخ گردان جز به نيكى * برين رستم دل حاتم جوايز
در وزن تقارب پندنامهء انوشيروان را منظوم كرده چون نسخهء آن كميابست و بعضى از آن به