تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 618

مساهمون:

ص٦١٨
تا بود خواهد از گل و مل در جهان نشان * از چرخ زود گرد در ايام ديرباز همواره باد راى تو چون گل در ابتسام * پيوسته باد طبع تو چون مل در اهتزاز

در مدح سلطان حسن گويد

خنديد صبح چون دهن يار سيم‌تن * او خنده زد به من برو من در گريستن خورشيد و نور صبح به چشمم چنان نمود * گويى بشست يار رخ خود به خون من وانگه به خون من رخ خود شست آن نگار * بر گرد رخ ز شقهء پيروزه پيرهن مانند شمع سوزان در آبها روان * يا چون درست زرى در نيلگون لگن لون سپهر و صبح به چشمم چنان نمود * گفتى كه از بنفشه همىبردمد سمن گويى ز مشرق آمد سيمين حواصلى * بر روى آب و بيضهء زرينش در دهن گفتى چو كرد سوى چهارم فلك شتاب * يوسف مگر به منزل عيسى كند وطن دامن‌كشان ز ناز چو در روزهاى بار * بر تخت پادشاهى بيغو ملك حسن گويا شود به وصف مديحش مسيح‌وار * طفلى كه نارسيده بود بر لبش لبن نور جمال عدلش بر جملهء جهان * تابان چنان كه نور سهيلست در يمن
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 618 | رضا قليخان هدايت