تا بود خواهد از گل و مل در جهان نشان * از چرخ زود گرد در ايام ديرباز
همواره باد راى تو چون گل در ابتسام * پيوسته باد طبع تو چون مل در اهتزاز
در مدح سلطان حسن گويد
خنديد صبح چون دهن يار سيمتن * او خنده زد به من برو من در گريستن
خورشيد و نور صبح به چشمم چنان نمود * گويى بشست يار رخ خود به خون من
وانگه به خون من رخ خود شست آن نگار * بر گرد رخ ز شقهء پيروزه پيرهن
مانند شمع سوزان در آبها روان * يا چون درست زرى در نيلگون لگن
لون سپهر و صبح به چشمم چنان نمود * گفتى كه از بنفشه همىبردمد سمن
گويى ز مشرق آمد سيمين حواصلى * بر روى آب و بيضهء زرينش در دهن
گفتى چو كرد سوى چهارم فلك شتاب * يوسف مگر به منزل عيسى كند وطن
دامنكشان ز ناز چو در روزهاى بار * بر تخت پادشاهى بيغو ملك حسن
گويا شود به وصف مديحش مسيحوار * طفلى كه نارسيده بود بر لبش لبن
نور جمال عدلش بر جملهء جهان * تابان چنان كه نور سهيلست در يمن