به غمزه تير و مژه تير و قد و قامت تير * به رو كمان و به بازو فروفگنده كمان
از آن كمانش كمان گشته پشت عاشق او * وزين كمانش عدو گشته از شمار كمان
ميان ندارد گويى به گاه بىكمرى * به خامشى درگويى كه نيستيش دهان
بدان زمان كه سخن برگشاد و بست كمر * سخن دليل دهان شد كمر دليل ميان
دلم ببرد و دل خويش را نداد به من * برفت و ماند غم عشق و آتش هجران
دلم تنور شد و هر دو چشم چشمهء آب * چگونه خاستگه نوح جز چنين طوفان
چه نامهايست رخانم نبشته از غم عشق * ز خون ديده مر آن نامه را زده عنوان
و له
كار جهان بود به همه حال دردسر * بىكردن خطر نشود مرد با خطر
محنت بسان آتش تيزست و كس نديد * هيچ آتشى كه ميل نبودش سوى زبر
نيكى به نسبت پدران مرد را چه سود * آن بد بود كه مرد كند نسبت از پدر
در صفت انگور سياه گفته
آن خوشه بين چنان كه يكى خيك پر نبيد * سربسته و نبرده به دو دست هيچكس
بر گونهء سياهى چشمست غژب او * هم بر مثال مردمك چشم ازو تكس