تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 614

مساهمون:

ص٦١٤
گفتم نهان بماند راز غمت ز خلق * خود اين حكايتيست به هر جاى و كوى در صعبست راز عشق تو در پرده داشتن * با آن دو چشم فتنهء غماز پرده‌در زين پس مرا در آتش هجران خود مسوز * وز سوز سينهء من سرگشته كن حذر غافل مخسب از آنكه مؤثر بود عظيم * درد دل كسى كه نخسبيد يك سحر در خون من مشو كه بسى دير نگذرد * تا خون خورى بسى و نيابى ز من اثر چندان مكن كه بر من مظلوم جور تو * چون صيت قطب دين شود اندر جهان سمر ذكر محيط كردم پيش كفش خرد * گفتا به پيش بحر مكن ياد از شمر دريادلست و ابر كف از بهر آن شود * اندر كف كفايت او دخل بحر و بر آنى كه فخر مىكند از روى مرتبت * نعل هلال شكل سمند تو بر قمر جايى كه كرد عدل تو پر باز چون هماى * پرورد باز بچهء بط را به زير پر عالم چنان شدست ز عدلت كه مىبرد * روباه ماده طعمه ز دندان شير نر ده سال شد كه مانده‌ام از جور روزگار * مانند روزگار سراسيمه دربه‌در جرمم همين‌كه جاهل و بداصل نيستم * و امروز جاهلى و بداصليست معتبر گردون بجز موافقت دون نمىكند * و اجرام جز لئيم نمىپرورد به بر كارم به يمن يك نظرت مىشود تمام * اى آفتاب مرتبت مشترى نظر همچون قلم شكافته بادا سرش به تيغ * آن را كه خدمتت نكند چون قلم به سر

189 بهرامى سرخسى

نامش استاد ابو الحسن على و از معاصرين ناصر الدّين سبكتگين بوده و رساله‌اى خجسته نام در علم عروض انشا نموده در شعر و شاعرى كمال ماهرى داشته بلكه در تمام كمالات رايت برترى افراشته اشعار وى نيز مانند اشعار ساير قدما از ميان رفته بدين چند بيت پايهء طبعش بر سخن‌دان ظاهر مىشود . مات فى سنهء 500 .