گفتم نهان بماند راز غمت ز خلق * خود اين حكايتيست به هر جاى و كوى در
صعبست راز عشق تو در پرده داشتن * با آن دو چشم فتنهء غماز پردهدر
زين پس مرا در آتش هجران خود مسوز * وز سوز سينهء من سرگشته كن حذر
غافل مخسب از آنكه مؤثر بود عظيم * درد دل كسى كه نخسبيد يك سحر
در خون من مشو كه بسى دير نگذرد * تا خون خورى بسى و نيابى ز من اثر
چندان مكن كه بر من مظلوم جور تو * چون صيت قطب دين شود اندر جهان سمر
ذكر محيط كردم پيش كفش خرد * گفتا به پيش بحر مكن ياد از شمر
دريادلست و ابر كف از بهر آن شود * اندر كف كفايت او دخل بحر و بر
آنى كه فخر مىكند از روى مرتبت * نعل هلال شكل سمند تو بر قمر
جايى كه كرد عدل تو پر باز چون هماى * پرورد باز بچهء بط را به زير پر
عالم چنان شدست ز عدلت كه مىبرد * روباه ماده طعمه ز دندان شير نر
ده سال شد كه ماندهام از جور روزگار * مانند روزگار سراسيمه دربهدر
جرمم همينكه جاهل و بداصل نيستم * و امروز جاهلى و بداصليست معتبر
گردون بجز موافقت دون نمىكند * و اجرام جز لئيم نمىپرورد به بر
كارم به يمن يك نظرت مىشود تمام * اى آفتاب مرتبت مشترى نظر
همچون قلم شكافته بادا سرش به تيغ * آن را كه خدمتت نكند چون قلم به سر
189 بهرامى سرخسى
نامش استاد ابو الحسن على و از معاصرين ناصر الدّين سبكتگين بوده و رسالهاى خجسته نام در علم عروض انشا نموده در شعر و شاعرى كمال ماهرى داشته بلكه در تمام كمالات رايت برترى افراشته اشعار وى نيز مانند اشعار ساير قدما از ميان رفته بدين چند بيت پايهء طبعش بر سخندان ظاهر مىشود . مات فى سنهء 500 .