تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 611

مساهمون:

ص٦١١
تا پنج ماه ياد نكرد ايچ گونه زو * از روى زيركى و خرد همچنين سزيد چون نوبهار باغ بياراست چون بهشت * از سوسن سفيد و گل سرخ و شنبليد اندر ميان سبزه به دشت و به كوهسار * مشكين بنفشه و سمن و لاله بردميد برزد شعاع زهره و بوى گلاب ازو * از بوى او گل طرب و لهو بشكفيد دانا كليد قفل غمش نام كرد از آنك * جز مى نديد قفل غم و رنج را كليد زينست مهر من به مى سرخ بر كزو * شد خرمى پديد و رخ غم بپژمريد

186 بهاء الدّين محمد اوشى فرغانى

واعظى شيرين كلام و فاضلى عالىمقام بوده محمد عوفى نوشته كه در دفن بديهه‌گويى قدرت تمام داشته و در مراتب نظم و نثر پاى همت بر پايهء و الا گذاشته و قصيده‌اى از وى نگاشته كه در مدح سلطان قطب الدّين پادشاه هند گفته .

قصيده

بىبوى خلق تو نتواند صبا به عمد * كز جعد زلف يار يكى تار بشكند اسرار روزگار كه مهرست راى تو * هر روز مهر نامهء اسرار بشكند بر هركه بوى خلق تو روزى كند گذر * او آرزوى نافهء تاتار بشكند