تا پنج ماه ياد نكرد ايچ گونه زو * از روى زيركى و خرد همچنين سزيد
چون نوبهار باغ بياراست چون بهشت * از سوسن سفيد و گل سرخ و شنبليد
اندر ميان سبزه به دشت و به كوهسار * مشكين بنفشه و سمن و لاله بردميد
برزد شعاع زهره و بوى گلاب ازو * از بوى او گل طرب و لهو بشكفيد
دانا كليد قفل غمش نام كرد از آنك * جز مى نديد قفل غم و رنج را كليد
زينست مهر من به مى سرخ بر كزو * شد خرمى پديد و رخ غم بپژمريد
186 بهاء الدّين محمد اوشى فرغانى
واعظى شيرين كلام و فاضلى عالىمقام بوده محمد عوفى نوشته كه در دفن بديههگويى قدرت تمام داشته و در مراتب نظم و نثر پاى همت بر پايهء و الا گذاشته و قصيدهاى از وى نگاشته كه در مدح سلطان قطب الدّين پادشاه هند گفته .
قصيده
بىبوى خلق تو نتواند صبا به عمد * كز جعد زلف يار يكى تار بشكند
اسرار روزگار كه مهرست راى تو * هر روز مهر نامهء اسرار بشكند
بر هركه بوى خلق تو روزى كند گذر * او آرزوى نافهء تاتار بشكند