و له ايضا
زهى ز شرم رخت روى مه گرفته بهق * فگنده زلف تو از شب بر آفتاب وهق
به غمزه جزع تو نرگس نموده بر بادام * به خنده لعل تو نسرين فشانده بر فستق
درست گشت كه بر چرخ رويت اى خورشيد * به وقت طلعت پروين شود دوپاره شفق
تو را از آن دو شكر در عقيق مرواريد * مرا از اين دو شبه سوى زر روان زيبق
لآلى كه بر اوراق لاله شد منثور * عذار نازك تست از بر سحاب عرق
مقيدست به زنجير زلف تو خورشيد * چو بدر بر در انعام حاكم مطلق
خدايگان سلاطين محمد تغلق * ابو المحامد اعظم شهنشه برحق
شهنشهى كه كفش پنج شاخ درياييست * كه نه محيط روان اندروست يك زورق
حصار قدر تو را رفع بر طريقى شد * كه چرخ ريگ كبوديست در تك خندق
به بدر بدرهء زر درخورست چندانى * كه از الوف شود جذر مال او منطق
در مدح سلطان محمد گويد
صفر زيور دهد از نقطهء زرين همهسال * الفى را كه درو عين بود گوشهء دال