غنيمت دار اين دم را كه دور جام مينايى * نه دارش ماند و نه دارا نه قصرش ماند نه قيصر
كنشت نامرادى نيست الا محبس دنيا * بهشت جاودانى نيست الا مجلس داور
خديو عرصهء عالم محمد شاه بن تغلق * كه در بزم جهاندارى سكندر زيبدش چاكر
ازينپس فتنه را باسش به سكين مىدهد تسكين * ازينپس ظلم را عدلش به خنجر مىبرد حنجر
چنان ملك زمين شد راست از كلك تو پيوسته * كه هرگز خم نبيند ديده جز در ابروى دلبر
و له ايضا
مهجهء زرين نمود جبههء صبح اى نگار * خيز و ز مه برفگن سلسلهء مشكبار
هجر تو گر يك نظر افگند آيد پديد * زين دو عروس حبش بچهء رومى هزار
مورچهء زرد شد پيكر من تا تو را * مار سيه حلقه كرد بر طرف لالهزار
جزع مرا درّ تر بر زبر طاس زر * لعل تو را در شكر عقد در آبدار
بو كه به باغ وصال سرو تو آرم به بر * ناشده روى تو را دامن گل زير خار
و له
به بوى مجمر زرين آفتاب منير * گشاده قافلهسالار صبح تنگ عبير
ز حلق زاغ مگر بيضه آتشين افتاد * كه باز مرغ سحر مىكند هزار نفير
تذرو جام به خون خروس شويد رو * در آن چمن كه زند عندليب چنگ صفير
تو ماه عالم حسنى و زلفت آن شامست * كه هست در خم زنجيرش آفتاب اسير
خط تو با سر كلك دبير شاه يكيست * كه هر دو چهرهء مه را سيه كنند به قير