در هواى معركه چون ابر و برقى در صفت * گر بگريى ابرسانى ور بخندى برقوار
183 بدر الدّين چاچى
چاچ نام شهريست از تركستان كه كمان نيكو سازند و وى فاضلى است عظيم الشأن ، روزگارى در دهلى به مداحى سلطان محمد تغلق شاه و ديگر سلاطين هند به سر مىبرده و از خوان فضل و احسان ايشان روزى مقدور مىخورده ديوان وى . دو هزار بيتست و در شاعرى طرزى غريب دارد به هر صورت از اشعار او منتخب مىشود :
هركه غواص لجهء خردست * قيمتافزاى دُر جان خودست
دل عاشق سراچهء گل نيست * كارگاه جلالت صمدست
هركه در كوى عشق زد قدمى * شهسوار ممالك ابدست
آسمان شيشهايست سرگردان * كاندر آن شيشه پارهيى زبدست
ديدهء گاو روشنست و هنوز * چشم موسى ز خاك در رمدست
پايمالست هركجا سره است * نيك حالست هركجا كه بدست
باژگونهست جمله كار جهان * تا به حدى كه ماوراى حدست
از يكى باژگونه كيش هم آنك * كل در او پنجهست و نيم صدست
چپ نهادند عقد نهصد را * راست گيريش نهصدت نودست
از يكى هم يكى طلب كه يكى * از عدد نيست مبدا عددست
در مدح سلطان محمد بن تغلق شاه
غرابى كز دهن انداخت دوش آن بيضههاى زر * ربودش از قضا ناگه عقاب آتشينپيكر