تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
در هواى معركه چون ابر و برقى در صفت * گر بگريى ابرسانى ور بخندى برق‌وار

183 بدر الدّين چاچى

چاچ نام شهريست از تركستان كه كمان نيكو سازند و وى فاضلى است عظيم الشأن ، روزگارى در دهلى به مداحى سلطان محمد تغلق شاه و ديگر سلاطين هند به سر مىبرده و از خوان فضل و احسان ايشان روزى مقدور مىخورده ديوان وى . دو هزار بيتست و در شاعرى طرزى غريب دارد به هر صورت از اشعار او منتخب مىشود :
هركه غواص لجهء خردست * قيمت‌افزاى دُر جان خودست دل عاشق سراچهء گل نيست * كارگاه جلالت صمدست هركه در كوى عشق زد قدمى * شهسوار ممالك ابدست آسمان شيشه‌ايست سرگردان * كاندر آن شيشه پاره‌يى زبدست ديدهء گاو روشنست و هنوز * چشم موسى ز خاك در رمدست پايمالست هركجا سره است * نيك حالست هركجا كه بدست باژگونه‌ست جمله كار جهان * تا به حدى كه ماوراى حدست از يكى باژگونه كيش هم آنك * كل در او پنجه‌ست و نيم صدست چپ نهادند عقد نهصد را * راست گيريش نهصدت نودست از يكى هم يكى طلب كه يكى * از عدد نيست مبدا عددست

در مدح سلطان محمد بن تغلق شاه

غرابى كز دهن انداخت دوش آن بيضه‌هاى زر * ربودش از قضا ناگه عقاب آتشين‌پيكر
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 602 | رضا قليخان هدايت