به جهت يكى از احباب كه تكليف تاهّل به دو كرده گفته
مرا كسى ز زبان كس دگر مىگفت * كه اى بديع جهان جاودان نمىپايد
گذشت عهد شباب و برخ پديد آمد * نشان ز شيب و كنون گر زنى كنى شايد
نكاح بر تو ره صد سفاح بربندد * صلاح بر تو در صد فلاح بگشايد
ازين سؤال جگرخاى او برنجيدم * جواب دادم و گفتم كه ژاژ مىخايد
كسى كه كرد به دو عافيت سلام و عليك * جز از سلامت فى الوحده برنياسايد
ز چندگونه كفايت كه در هنر دارم * كفاف خرج من اى خواجه درنمىآيد
نباشد اين ز حكيمى كه من زنى خواهم * بنان و جامه و او را كس دگر شايد
رباعى
رمح تو شها دست دراز ظفرست * شمشير تو آيينهء راز ظفرست
گر خصم تو سيمرغ شود جان نبرد * از زاغ كمان تو كه باز ظفرست
و له
تا كى باشى براى نانى به اميد * هرجايى و هر درى چو قرص خورشيد
با زادهء خاطر و نم ديده بساز * كان آب روان تست و آن نان سفيد
179 بدر الدّين جاجرمى
از اهل جاجرم و از خاك خراسان است وى در اصفهان نشو و نما يافته و پرتو التفات خواجه شمس الدّين محمد صاحب ديوان بر وى تافته در مراتب شاعرى شاگرد مجد الدّين همگر شيرازى است به گفتن اشعار مصنوعه رغبتى داشته و در اين فن لواى اشتهار افراشته قصيدهاى بىنقطه گفته به هر صورت چند بيتى از او نوشته مىگردد :
* * *