تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 598

مساهمون:

ص٥٩٨

به جهت يكى از احباب كه تكليف تاهّل به دو كرده گفته

مرا كسى ز زبان كس دگر مىگفت * كه اى بديع جهان جاودان نمىپايد گذشت عهد شباب و برخ پديد آمد * نشان ز شيب و كنون گر زنى كنى شايد نكاح بر تو ره صد سفاح بربندد * صلاح بر تو در صد فلاح بگشايد ازين سؤال جگرخاى او برنجيدم * جواب دادم و گفتم كه ژاژ مىخايد كسى كه كرد به دو عافيت سلام و عليك * جز از سلامت فى الوحده برنياسايد ز چندگونه كفايت كه در هنر دارم * كفاف خرج من اى خواجه درنمىآيد نباشد اين ز حكيمى كه من زنى خواهم * بنان و جامه و او را كس دگر شايد

رباعى

رمح تو شها دست دراز ظفرست * شمشير تو آيينهء راز ظفرست گر خصم تو سيمرغ شود جان نبرد * از زاغ كمان تو كه باز ظفرست

و له

تا كى باشى براى نانى به اميد * هرجايى و هر درى چو قرص خورشيد با زادهء خاطر و نم ديده بساز * كان آب روان تست و آن نان سفيد

179 بدر الدّين جاجرمى

از اهل جاجرم و از خاك خراسان است وى در اصفهان نشو و نما يافته و پرتو التفات خواجه شمس الدّين محمد صاحب ديوان بر وى تافته در مراتب شاعرى شاگرد مجد الدّين همگر شيرازى است به گفتن اشعار مصنوعه رغبتى داشته و در اين فن لواى اشتهار افراشته قصيده‌اى بىنقطه گفته به هر صورت چند بيتى از او نوشته مىگردد : * * *