تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 597

مساهمون:

ص٥٩٧
به دو روشن به دو عالم به دو خرم به دو زنده * دماغ دين سر دولت دل ملت تن ايمان اگر گردون بلا بارد تويى گردون گه حمله * و گر دريا گهر بخشد تويى دريا گه احسان خرد طبع تو را مايه هنر ذات تو را سايه * فلك قدر تو را پايه ملك صدر تو را دربان

به نام وى اين قطعه را نوشته‌اند كه در مرثيه گفته

نجم گردون محمد محمود * زير ابر اجل جمال نهفت او چو جان بود جان نميرد و من * زنده را مرثيت ندانم گفت
* * *
درآمد از درم آن آفتاب تركستان * چو سرو بر سر سروش هزار لاله‌ستان دو چهره تابان تابان چو مشترى در قوس * دو لعل خندان خندان چو زهره در ميزان چه راند راند كه اى چون زمانه بدپيوند * چه گفت گفت كه اى چون سپهر بدپيمان نه مردمى را در طبع كافر تو اثر * نه دوستى را در فعل كج‌رو تو نشان مرا سبك شد دل از گزافى غم تو * تو با بتان سبك‌روح در شراب گران جواب دادم كى بر سرم رئيس چو عقل * خطاب كردم كى در تنم عزيز چو جان نهاده عشق تو اندر درون من آتش * گشاده مهر تو از ديدگان من طوفان چو با تو باشم باشم چو جام در مجلس * چو بىتو مانم مانم چو گوى در ميدان بدان خداى كه گوهر نگارد اندر بحر * بدان خداى كه ياقوت بندد اندر كان به علم آنكه بدوزد كلاه هفت اختر * به حكم آنكه ببافد قباى چاراركان كه گرز طلعت ميمون تو جدا باشم * نه پاى از سر دانم نه وصل از هجران جمال تو دل‌وجان مرا كند تازه * چو طبع را سخن نيك و كشت را باران