و له ايضا
نيك مرديست اين على سالار * نه كند زر تلف نه مى نوشد
تو مخوانش خسيس زان كه متاع * دهد آزادهوار و نفروشد
نيست او قلتبان و ليكن كوه * وقت حلمش ز رشك بخروشد
گرچه جام شرنگ را دايم * دهن حلم او همىنوشد
تو مبر ظن كه خواجه بود خسيس * كاين سخن گوش عقل مىنوشد
بل چنان دان كه او درين معنى * در كريمى و مردمى كوشد
كرمست اينكه او به پردهء خويش * عورت مردمان همىپوشد
رباعيّات
تا كى ز غم تو رخ به خون شويد دل * آزار و جفاى تو به جان جويد دل
بخشاى كز آسمان نمىبارد جان * رحم آر كه از زمين نمىرويد دل
* * *
اى ساخته گشته از تو كار دگران * من يار تو و تو غمگسار دگران
من كرده كنار پر ز خون ديده * از بهر تو و تو در كنار دگران
178 بديعى سيستانى
و هو حكيم بديع الزّمان التركويى السجزى مولد و منشاء وى تركو و آن حصارى است از سيستان اينكه بعضى او را تبريزى دانستهاند همانا سهو كردهاند مردى فاضل و مجرد بوده است و مجردانه زندگى نموده از اشعار اوست :