تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 595

مساهمون:

ص٥٩٥

و له ايضا

نيك مرديست اين على سالار * نه كند زر تلف نه مى نوشد تو مخوانش خسيس زان كه متاع * دهد آزاده‌وار و نفروشد نيست او قلتبان و ليكن كوه * وقت حلمش ز رشك بخروشد گرچه جام شرنگ را دايم * دهن حلم او همىنوشد تو مبر ظن كه خواجه بود خسيس * كاين سخن گوش عقل مىنوشد بل چنان دان كه او درين معنى * در كريمى و مردمى كوشد كرمست اينكه او به پردهء خويش * عورت مردمان همىپوشد

رباعيّات

تا كى ز غم تو رخ به خون شويد دل * آزار و جفاى تو به جان جويد دل بخشاى كز آسمان نمىبارد جان * رحم آر كه از زمين نمىرويد دل
* * *
اى ساخته گشته از تو كار دگران * من يار تو و تو غمگسار دگران من كرده كنار پر ز خون ديده * از بهر تو و تو در كنار دگران

178 بديعى سيستانى

و هو حكيم بديع الزّمان التركويى السجزى مولد و منشاء وى تركو و آن حصارى است از سيستان اينكه بعضى او را تبريزى دانسته‌اند همانا سهو كرده‌اند مردى فاضل و مجرد بوده است و مجردانه زندگى نموده از اشعار اوست :
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 595 | رضا قليخان هدايت