من قصائده
صبح آمد و بگشاد ز مشرق در مغلق * ديوار جهان رخنه زد اين سقف معلق
بر تخت افق عالم پيروزه قبا را * گردون كمركش كلهى داد مغرق
خيل شه روم از طرف هند رسيدند * افروخته حراقه و افراخته بيرق
زاد از دل شب صبح سبكروح جهانگير * چون معنى بكر سره از خاطر احمق
تا شيشهء افلاك به سنگ سيه شب * بشكست و ازو گشت روان راح مروق
چون ظلمت باطل دل شب پنبه شد از صبح * حلاج صفت مهر ندا زد كه انا الحق
و له ايضا
مهر در جانت درآمد چون حلاوت در شكر * كينه از طبعت برون شد همچو موم از انگبين
بر بساط ملك او نه فقر ماند نه فقير * وز نشاط طبع او نه حزن ماند نه حزين
چتر فرمانش كند در گردن ايام طوق * رايض حكمش نهد بر كرهء افلاك زين
و له
شهنشاهى كه دايم از براى بزم او خيزد * زر از خاك و در از آب و گل از خار و گهر از كان