تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 596

مساهمون:

ص٥٩٦

من قصائده

صبح آمد و بگشاد ز مشرق در مغلق * ديوار جهان رخنه زد اين سقف معلق بر تخت افق عالم پيروزه قبا را * گردون كمركش كلهى داد مغرق خيل شه روم از طرف هند رسيدند * افروخته حراقه و افراخته بيرق زاد از دل شب صبح سبك‌روح جهانگير * چون معنى بكر سره از خاطر احمق تا شيشهء افلاك به سنگ سيه شب * بشكست و ازو گشت روان راح مروق چون ظلمت باطل دل شب پنبه شد از صبح * حلاج صفت مهر ندا زد كه انا الحق

و له ايضا

مهر در جانت درآمد چون حلاوت در شكر * كينه از طبعت برون شد همچو موم از انگبين بر بساط ملك او نه فقر ماند نه فقير * وز نشاط طبع او نه حزن ماند نه حزين چتر فرمانش كند در گردن ايام طوق * رايض حكمش نهد بر كرهء افلاك زين

و له

شهنشاهى كه دايم از براى بزم او خيزد * زر از خاك و در از آب و گل از خار و گهر از كان