تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 593

مساهمون:

ص٥٩٣
تا چو گل در نفتد جام به مستى ز كفت * همچو نى باش ميان بسته و چون سرو به پاى

در مدح خواجه عزيز الدّين طغرايى

خرد را دوش مىگفتم كه اى اكسير دانايى * همت بىمغز هشيارى همت بىديده بينايى چه گويى در وجود آن كيست كو شايستگى دارد * كه تو با آبروى خويش خاك پاى او شايى كسى كاندر جهان بىهيچ استكمال از غيرى * جهانى ديگر آمد خود به استقلال تنهايى ز حسن يوسف رايش به مصر چرخ چارم در * دل خورشيد با يك خانمان درد زليخايى به جذب همت ار دور زمان را باز گرداند * كشند امروز برعكس توالى بار فردايى ببيند بىنظر نرگس بگويد بىلغت سوسن * اگر طبعش بياموزد صبا را عالم‌آرايى چو اين اوصاف نيكو حصر كردم با خرد گفتا * عزيز الدّين طغرايى عزيز الدّين طغرايى

فى المقطّعات

چون به سر بكر مدحت آوردم * دل خاطر دريدم از سودا كمر هجو تو بيفشارم * گر نبخشى مرا به دست عطا
* * *
اى خواجه درازيت رسيدست به جايى * كز اهل سماوات به گوشت برسد صوت گر عمر تو چون قد تو بودى به درازى * تو زنده بماندى و به مردى ملك‌الموت