تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 590

مساهمون:

ص٥٩٠
او چو شيرى به يكى گوشهء كشتى بنشست * من سر اندر زن و بيرون زن همچون روباه آخر الامر چو كشتى به سلامت بگذشت * جستم از كشتى و آمد به لب كشتىگاه عرصه‌يى ديدم چون جان و جوانى به خوشى * شادىافزاى چو جان و چو جوانى غم‌كاه گفتم اى بخت بهشتست سواد ترمد * گفت راضى مشو از روضهء رضوان به گياه باش تا شهر ببينى و درو بار ملك * باش تا قلعه ببينى و درو عرض سپاه تا درين بودم گردى ز در شهر بخاست * گفتم آن كيست مرا گفت جنيبت‌كش شاه آمد القصه و آورد جنيبت پيشم * ديدهء من چو در آن شكل و شبه كرد نگاه استرى ديد سيه زير مغرق زينى * راست چون تيره شبى بسته بر او يك‌شبه ماه بوسه دادم سم و زانوى و ركابش هر سه * گفتم اى روز براق از تو چو رنگ تو سياه به سعادت به سر آخور خود باز خرام * كه تو را پايه بلندست و مرا پا كوتاه اين همىگفتم و او دست همىكوفت كه نى * ترك فرمان به همه روى گناهست گناه متنبه شدم و قصد عنانش كردم * بخت آنجا به من و پايهء من كرد نگاه
مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 590 | رضا قليخان هدايت