گفت ما را به در شاه فراموش مكن * كه چو ماهست كنون گرد ركابت پنجاه
شاه حيدردل هاشمتبع احمدنام * كه ز گردونش سريرست و ز خورشيد كلاه
چون ازو حاجب يارم بستد مسكين گفت * آه كامد به سرم آنچه گمان بردم آه
در مدح عمارت پيروز شاه گويد
جنتست آن عرصه گر بىوعده يا بىجنتى * كوثرست آن باده گر مستى فزايد كوثرى
ساغرش پربادهء رنگين چنان آيد به چشم * كز ميان آب روشن برفروزى آذرى
آتش سيال ديدستى در آب منجمد * گر نديدستى بخواه از ساقيانش ساغرى
آسمان ديگرست از روى رفعت گوييا * وندرو هر ساكنى قائممقام اخترى
آفتاب و ماه او پيروز شاه و صاحبند * شه سليمان عنصرى دستور آصف گوهرى
روز هيجا كز خروش و گرد جيشت سايه را * تا هواى خويشتن يابد ببايد رهبرى
از پس گرد سيه برق سنان آبدار * همچنان باشد كه اندر پردهء شب اخترى
عقل با رمح تو اينك مىدهد فتوى كه چوب * شايد ار ثعبان شود بىمعجز پيغمبرى