تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 589

مساهمون:

ص٥٨٩

و له

به يك سموم عتابش چو كاه گردد كوه * به يك نسيم نوالش چو كوه گردد كاه صميم فكرتش از سير اختران منهى * صفاى خاطرش از راز روزگار آگاه اگر به رحم كند سوى شور و فتنه نظر * و گر به خشم كند سوى شير شرزه نگاه دهد عنايت او شور و فتنه را آرام * كند سياست او شير شرزه را روباه

در شكرگزارى از بخت و سفر جيحون و مدح سلطان احمد پيروز شاه كه انورى را خواسته

حبذا بخت مساعد كه سوى حضرت شاه * مردمى كرد و رهم داد پس از چندين گاه اندر آمد ز در حجرهء من صبحدمى * روز بهمنجنه يعنى دوم بهمن ماه سال بر پانصد و سى و سه ز تاريخ عجم * گفت برخيز كه از شهر بدرشد همراه چه روى راه تردد قضى الامر فقم * چه كنى نقش تخيل بلغ السيل زباه او برون برد همى مفرش و آورد ستور * محملى كرد و مرا كرد چو شاهى بر گاه منتى داشتم از وى كه ندارد به مثل * اعمى از چشم و فقير از زر و عنين از باه همچنان جملهء را هم به سلامت مىبرد * نه در آن طبع ملامت نه درين طوع اكراه چون به جيحون برسيديم ز من هوش برفت * گفت لا حول و لا قوة إلّا باللّه كشتى آورد و نشستيم درو هر دو به هم * چون دو يار او همه يارىده و من يارىخواه