و له
به يك سموم عتابش چو كاه گردد كوه * به يك نسيم نوالش چو كوه گردد كاه
صميم فكرتش از سير اختران منهى * صفاى خاطرش از راز روزگار آگاه
اگر به رحم كند سوى شور و فتنه نظر * و گر به خشم كند سوى شير شرزه نگاه
دهد عنايت او شور و فتنه را آرام * كند سياست او شير شرزه را روباه
در شكرگزارى از بخت و سفر جيحون و مدح سلطان احمد پيروز شاه كه انورى را خواسته
حبذا بخت مساعد كه سوى حضرت شاه * مردمى كرد و رهم داد پس از چندين گاه
اندر آمد ز در حجرهء من صبحدمى * روز بهمنجنه يعنى دوم بهمن ماه
سال بر پانصد و سى و سه ز تاريخ عجم * گفت برخيز كه از شهر بدرشد همراه
چه روى راه تردد قضى الامر فقم * چه كنى نقش تخيل بلغ السيل زباه
او برون برد همى مفرش و آورد ستور * محملى كرد و مرا كرد چو شاهى بر گاه
منتى داشتم از وى كه ندارد به مثل * اعمى از چشم و فقير از زر و عنين از باه
همچنان جملهء را هم به سلامت مىبرد * نه در آن طبع ملامت نه درين طوع اكراه
چون به جيحون برسيديم ز من هوش برفت * گفت لا حول و لا قوة إلّا باللّه
كشتى آورد و نشستيم درو هر دو به هم * چون دو يار او همه يارىده و من يارىخواه