تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 587

مساهمون:

ص٥٨٧
كسى نديده فرازش مگر به چشم ضمير * كسى نرفته نشيبش مگر به پاى گمان ز تنگ عيشى بر ذروه‌هاش برده هماى * ز استخوان مسافر ذخيره‌هاى گران كسى به روز سپيد و شب سياه درو * بجز كبودى گردون همىنداده نشان ز بيم ديو بدل در همىگداخت ضمير * ز باد سرد به تن در همىفسرد روان

در مدح مجد الدّين وزير شاه

اى جهان خاتم جان‌بخش تو را زير نگين * آسمان را ز جمال تو نظر سوى زمين چين موى تو نماينده‌ترست از طاوس * چنگ عشق تو رباينده‌ترست از شاهين دل بر آنست كه تنها بكشد بار فراق * تو بر آن باش كه تنها ببرى بار سرين

و له

شاها صبوح فتح و ظفر كن شراب خواه * نرد و نديم و مطرب و چنگ و رباب خواه از دست آنكه غيرت ماهست و آفتاب * در جام ماه نو مى چون آفتاب خواه وز خد آنكه قطرهء آبست و برگ گل * تا گرد رزمگه بنشانى گلاب خواه شبها كه دشمن تو ز بأس تو نغنود * گردون به طعنه گويدش از بخت خواب خواه

و له

بر اميد آنكه از روى قبول * رفعت چتر تو يابد جرم ماه پوشد اندر عرضگاه هر خسوف * كسوتى چون كسوت چتر سياه