تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 579

مساهمون:

ص٥٧٩

و له ايضا

جرم خورشيد چو از حوت درآيد به حمل * اشهب روز كند ادهم شب را ارجل كوه را از مدد سايهء ابر و نم شب * پرظرايف شود اطراف چه هامون و چه تل سبزه چون دست به هم در زند اندر صحرا * لاله را پاىبه‌گل درشود اندر منهل ساعد و ساق عروسان چمن را بينى * همه بربسته حلى و همه پوشيده حلل پيش پيكان گل و خنجر بيد از پى آنك * تا نسازند كمين و نسگالند جدل بر محيط فلك از هاله سپر سازد ماه * بر بسيط كره از خويد زره پوشد تل باد با آب شمر آن كند اندر بستان * كه كند با رخ آيينه به سوهان صيقل وان كند عكس رخ لاله به گردش كه به شب * عكس آتش بكند گرد تنور و منقل مرغزارى شود اكنون فلك و ابر درو * راست چونان كه تو گويى همه ناقه‌ست و جمل از پى آنكه مزاجش نكند فاسد خون * سرخ بيد از همه اعضا بگشايد اكحل هر نماز دگرى بر افق از قوس قزح * درگهى بينى افراشته تا اوج زحل بر مثالى كه به چيزيش مثل نتوان زد * جز به عالى در دستور جهان صدر اجل