مه نوى تو به ملك اندر از خسوف مترس * از آنكه راه نباشد خسوف را به هلال
هميشه تا كه بود نعت زلف در ابيات * هميشه تا كه بود وصف خال در امثال
سرى كه از تو بپيچد بريده باد چو زلف * دلى كه از تو بگردد سياه باد چو خال
در مدح وزير فرمايد
اى صلاحيت عالم را كلك تو ضمان * رزق ذريت آدم را كف تو كفيل
جامهء جاه تو را نقش همىبست قضا * و آسمان جامهء خود رنگ همىكرد به نيل
قبض ارواح كند تف سموم سخطت * بىجواز اجل و واسطهء عزراييل
نشر اموات كند صوت صرير قلمت * فارغ از مشعلهء صور و دم اسرافيل
خود وجود چو تويى بار دگر ممتنعست * ور نه نى فيض گسستهست و نه فياض بخيل
خصم اگر در پس ديوار حسد لافى زد * زان سعايت چه تراكم كند از سعى جميل
خواب خرگوش بدانديش تو خود چندانست * كابن سيرين قضا دم نزند در تأويل
كبش مغرور چراگاه بهشتست هنوز * باش تا داغ فنا برنهدش اسماعيل
موميايى همه دانند كه را خرج شود * هركجا پشه به پهلو زدن آيد با پيل
انتقام تو نه آن اخگر اخترسوزست * كه در امعاى شترمرغ پذيرد تحليل