تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 578

مساهمون:

ص٥٧٨
مه نوى تو به ملك اندر از خسوف مترس * از آنكه راه نباشد خسوف را به هلال هميشه تا كه بود نعت زلف در ابيات * هميشه تا كه بود وصف خال در امثال سرى كه از تو بپيچد بريده باد چو زلف * دلى كه از تو بگردد سياه باد چو خال

در مدح وزير فرمايد

اى صلاحيت عالم را كلك تو ضمان * رزق ذريت آدم را كف تو كفيل جامهء جاه تو را نقش همىبست قضا * و آسمان جامهء خود رنگ همىكرد به نيل قبض ارواح كند تف سموم سخطت * بىجواز اجل و واسطهء عزراييل نشر اموات كند صوت صرير قلمت * فارغ از مشعلهء صور و دم اسرافيل خود وجود چو تويى بار دگر ممتنعست * ور نه نى فيض گسسته‌ست و نه فياض بخيل خصم اگر در پس ديوار حسد لافى زد * زان سعايت چه تراكم كند از سعى جميل خواب خرگوش بدانديش تو خود چندانست * كابن سيرين قضا دم نزند در تأويل كبش مغرور چراگاه بهشتست هنوز * باش تا داغ فنا برنهدش اسماعيل موميايى همه دانند كه را خرج شود * هركجا پشه به پهلو زدن آيد با پيل انتقام تو نه آن اخگر اخترسوزست * كه در امعاى شترمرغ پذيرد تحليل