تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 577

مساهمون:

ص٥٧٧
بسته گرد موكبت صد پرده بر روى سماك * كرده نعل مركبت صد رخنه بر پشت سمك هركجا حزم تو ساكن موج فوجى از نجوم * هركجا عزم تو جنبان جوش جيشى از ملك چشمهء تيغ تو هم پرآب و هم پرآتشست * چشمه‌يى ديدى ميان آب و آتش مشترك گر تو را يزدان بزرگى داد و راضى نيست خصم * خصم را گو دفتر تقدير بايد كرد حك عالم و آدم نبودستند كاندر به دو كار * زيد از اهل درج شد عمرو از اهل درك حق و قدر بندگان نيكو شناسد پادشاه * خود تفاوت در عيار زر كه داند جز محك ملك بخشاينده در حرمان ميمون خدمتت * چون خلافت بىعلى بودست و بىزهرا فدك دوستان با يك جگر پرخون كه اينك « قد مضى » * دشمنان با يك‌دهن پرخنده كاينك « قد هلك »

در تهنيت وزارت وزير سلطان گويد

به بارگاه وزارت به خرمى بنشست * خدايگان وزيران و قبلهء آمال به جنب قدر رفيعش مدار انجم پست * به جاى راى مصيبش زبان حجت لال به حشمتش بكند ديده تيهو از شاهين * به قوتش ببرد رو به پنجه از ريبال ز بيم او همه‌شب استخوان دشمن هست * چو از بخار دخانى زمين گه زلزال ز حرص خدمت او سرنگون همىآيند * به وقت مولد از ارحام مادران اطفال ز شاخ بادرم آيد كف چنار برون * گر از مهب كف او وزد نسيم شمال ترازويى كه بدان بار بر او سنجند * سپهر كفهء او زيبد و زمين مثقال