دهر و دوران در نهاد خويش از آن عاليترند * كز سر تهمت منجمشان بپيمايد به طاس
عالم قدرت مجسم نيست ور نه باشدى * اندرون سطح او بيرون عالم را مماس
« انظرونا نقتبس من نوركم » كى گفت چرخ * كه آفتاب از آفتاب همتت كرد اقتباس
شاعرى دانى كدامين قوم كردند آنكه بود * ابتداشان امرء القيش انتهاشان بو فراس
وينكه من خادم همىپردازم اكنون ساحريست * سامرى كو تا بيابد گوشمال لا مساس
از چه خيزد در سخن حشو از خطا بينى طبع * از چه افتد پر زه بر ديبا ز ناجنسى لاس
تا كه باشد اين مثل كه « الياس احدى الرّاحتين » * بادى اندر راحتى كورا نباشد بيم باس
بىسپيده دم شب خذلان بدخواهت چنانك * تا به صبح حشر مىگويد احادٌ ام سُداس
در توحيد و نعت گويد
مقدرى نه به آلت به قدرت مطلق * كند ز دود بخارى چو گنبد ازرق
نه خشت و رشتهء معمار را درو بازار * نه چوب و تيشهء نجار را درو رونق
در او به حكم روان كرده هفت سياره * ز لطف داده وطنشان دوازده جوسق
كه برفرازد هر بامداد رايت صبح * كه برگشايد هر شب به ضد صبح غسق
كه پاشد از دهن ابر بر صدف لؤلؤ * كه پوشد از اثر صنع بر چمن قرطق
گهى ز آب كند تازه چهرهء گلنار * گهى به باد كند پاره لاله را يلمق