تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 574

مساهمون:

ص٥٧٤
زحل نحس ندارى تو و مريخ دو روى * ماه نمام ندارى تو و مهر غماز يا رب آن شب چه شبى بود كه در حضرت تو * منهى عزم حديث حركت كرد آغاز جان ما تيره‌تر از طره تركان ختن * دل ما تنگ‌تر از ديدهء خوبان طراز حفظ يزدان ز يمين تو همىكرد انها * فتح گردون ز يسار تو همىداد آواز اين همىگفت كه من براثرم گرم مران * وان همىگفت كه من در عقبم تيز متاز

در مدح ابو الحسن عمرانى گويد

چون مراد خويش را با ملك رى كردم قياس * در خراسان تازه بنهادم اقامت را اساس چون غنيمت را مقابل كرده شد با ايمنى * عقل سى روز و طمع ماهى بود راسا براس اى دل ار قومى نكردند از تو ياد اندر رحيل * دور نبود ز آنكه از اطوار نسناسند ناس آنكه از كنه كمالش قاصرست ادراك عقل * راست چونان كز كمال عقل ادراك حواس خواستم گفتن كه دست و طبع او بحرند و كان * عقل گفت اين مدح باشد نيز با من هم پلاس دست او را بحر چون خوانى و آنجا صاعقه * طبع او را كان چرا گويى و آنجا احتباس