تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 572

مساهمون:

ص٥٧٢
تا حضرتى ببينى بر چرخ كرده فخر * تا مجلسى ببينى از خلد برده فر

و له ايضا

دى بامداد عيد كه بر صدر روزگار * هر روز عيد باد به تأييد كردگار بر عادت از وثاق به صحرا برون شدم * با يك‌دو آشنا هم از ابناى روزگار در سر خمار باده و در لب نشاط مى * در جان هواى صاحب و در دل وفاى يار اسبى چنان‌كه دانى زير از ميانه زير * وز كاهلى كه بود نه سُك‌سُك نه راهوار در خفت و خيز مانده همه راه عيدگاه * من گاه ازو پياده و گاهى بر او سوار نه از غبار خاسته بيرون شدى به زور * نه از زمين خسته برانگيختى غبار گه طعنه‌يى از اينكه ركابش دراز كن * گه بذله‌يى [ ا ] ز آنكه عنانش فروگذار من واله و خجل به تحير فروشده * چشمى سوى يمينم و گوشى سوى يسار شاگردكى كه داشتم از پى همىدويد * گفتم كه هان چه خير مرا گفت بازدار تو گرم كرده اسب به نظاره گاه عيد * عيد تو در وثاق نشسته در انتظار عيدى چگونه عيدى چون تنگها شكر * چه تنگها شكر كه به خروارها نگار القصه بازگشتم و آمد به خانه زود * در باز كرد و باز ببست از پس استوار بر عادت گذشته به نزديك او شدم * آغوش باز كرده كه هان بوس و هان كنار امروز روز عيد و تو در شهر تن زده * فردا تو را چه گويد دستور شهريار

و له ايضا

اى كاينات را به وجود تو افتخار * اى بيش از آفريده و كم ز آفريدگار يك‌چند بىشبانى حزم تو بوده‌اند * گرگ ستم سمين برهء عافيت نزار