پهلوى ملك بستر عدل آنگهى به سود * كه اقبال كرد بالش عاليت آشكار
گويند ابر آب ز دريا برآورد * وانگه به دست باد كند در جهان نثار
اين خود فسانه است همينست و بيش نيست * كز خجلت كف تو عرق مىكند بحار
اى فكرت تو مشكل امروز ديده دى * اى همت تو حاصل امسال داده پار
قادر به حكم بر همهكس آسمانصفت * فايض به جود بر همه خلق آفتابوار
در ابر گرز دست تو يك خاصيت نهند * دست تهى برون ندمد هرگز از چنار
در تهنيت ورود موكب دستور
موكب عالى دستور جهان آمد باز * به سعادت به مقر شرف و دولت و ناز
بازگيرد پس ازين رونق ملك محمود * دهر شوريدهتر و تيرهتر از زلف اياز
ز آستين داد دگرباره كند دست برون * فتنه در خواب دگرباره كند پاى دراز
گرگ با ميش تعدى نكند در صحرا * تيهو از باز تحاشى نكند در پرواز
فلكى نه چو فلك باش كه اين يك سخنم * طنز را ماند و من بنده نباشم طناز