تخطي إلى المحتوى الرئيسي

مجمع الفصحاء ( فارسي ) — صفحة 573

مساهمون:

ص٥٧٣
پهلوى ملك بستر عدل آنگهى به سود * كه اقبال كرد بالش عاليت آشكار گويند ابر آب ز دريا برآورد * وانگه به دست باد كند در جهان نثار اين خود فسانه است همينست و بيش نيست * كز خجلت كف تو عرق مىكند بحار اى فكرت تو مشكل امروز ديده دى * اى همت تو حاصل امسال داده پار قادر به حكم بر همه‌كس آسمان‌صفت * فايض به جود بر همه خلق آفتاب‌وار در ابر گرز دست تو يك خاصيت نهند * دست تهى برون ندمد هرگز از چنار

در تهنيت ورود موكب دستور

موكب عالى دستور جهان آمد باز * به سعادت به مقر شرف و دولت و ناز بازگيرد پس ازين رونق ملك محمود * دهر شوريده‌تر و تيره‌تر از زلف اياز ز آستين داد دگرباره كند دست برون * فتنه در خواب دگرباره كند پاى دراز گرگ با ميش تعدى نكند در صحرا * تيهو از باز تحاشى نكند در پرواز فلكى نه چو فلك باش كه اين يك سخنم * طنز را ماند و من بنده نباشم طناز